هایکو

مارس 3, 2009

در میان درهٔ سبز
رودخانه‌ای جاری است
بر بالای قله
اما طوفان برف حکم می‌راند

Advertisements

گلابی‌های زمان

فوریه 24, 2009

پروانه‌ای بال‌هایش را برهم زد
در دوردست‌ها باران بارید
قلبم را پای درخت شوکران کاشتم
فرشته‌ای با بال‌هایی به رنگ نیلوفر کبود
اشک ریزان
گلابی‌های زمان را از درخت خاطرات بر می‌چید
بر لبهٔ سیاه‌چاله‌های فراموشی ایستاده بودم
که زمان در میان فضا خم شد
و بوسه‌ای از لبانم برگرفت

انعکاس

فوریه 11, 2009

آفتاب از میان پردهٔ رنگارنگ اتاق، به روی عروسک‌های بی‌شمارش می‌تابید. صبحانه‌اش شامل آب میوهٔ تازه، کیک شکلاتی و نان تست کره مالیده، جای همیشگی‌اش روی میز منتظر بود.

اولین شعاع نور که از پشت تپهٔ شنی سر کشید، پلک‌هایش را به آرامی حرکت داد. این خواب کوتاه و منقطع باعث شده بود تا برای مدتی هم که شده درد معدهٔ خالی‌اش را که چند روزی بود سنگینی غذا را حس نکرده بود، فراموش کند.

شیرینی‌های کشمشی را درون کیف کوچکش که با نقش ابرقهرمانان آراسته شده و برای راحتی بیشتر، چند جایش با ابر تودوزی شده بود، چپاند. آن را یک‌وری به پشت انداخت و صورتش را پیش آورد تا بوسه‌ای گرم را تحویل گیرد. سپس دوان دوان از در خارج شد.

بدن نحیفش را به سختی پیش می‌برد. چشمان بی‌رمقش به آرامی در کاسهٔ سر می‌چرخید و به دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت. به خرده‌ای نان روی زمین قانع بود. توان نداشت تا به دنبال حشرات یا موش‌ها بدود.

به آرامی به دانش‌آموز کوچک‌تر از خود نزدیک شد و به زور و با تهدید، بستهٔ بیسکوئیت کاکائویی‌اش را گرفت. آخر شیرینی کشمشی دوست نداشت.

کودکی لاغرتر از خودش، نان خشکیده‌ای را که در دست داشت نصف کرد و آن را به سوی او گرفت. قبل از اینکه بتواند نان را بگیرد، چشمانش سیاهی رفت و به زمین خورد.

کنار شوفاژ دیواری و درست زیر عکس تولدی باشکوه نشسته بود و به حرکت قطار مینیاتوری در مسیر دایره‌وارش می‌نگریست.

چشمان بی‌جانش به آسمان دوخته شده بود. آنجا که کرکس‌ها دایره‌ای ترسیم می‌کردند.

کابوس

فوریه 7, 2009

تاریک است. درختان کاج، با برگ‌های خاکستری رنگ، ستارگان را از نظر پوشانده‌اند. زن در آستانهٔ درب کلبهٔ چوبی نشسته. جسم بی‌شکلی را به سویم دراز می‌کند: «بگیر، قلبت را با نفرت آغشتم.» چیزی در میان تنهٔ درختان حرکت می‌کند. صدای فریادی هوا را می‌شکافد: «افتاد!» درختان فرو می‌افتند. می‌دوم. درختان در پشت سرم به زمین می‌خورند و ابری تیره فضا را می‌پوشاند. صدای معلم به گوش می‌رسد: «دستت را نکش، وگرنه به سرت می‌کوبم.» دست‌هایم خون‌آلود است. خفاش‌ها از پشت نیمکت‌ها دهانشان را می‌جنبانند و سر تکان می‌دهند. نمی‌توانم بیرون بروم. درها بسته است. سقف از خفاش‌ها پوشانده شده. می‌خواهم فریاد بزنم. اما گلویم خشکیده، صدایم در نمی‌آید. سیل آدم‌ها، با چشمانی خیره به جلو، از کنارم عبور می‌کنند. دست یکی‌شان را با التماس می‌گیرم. پدرم است. کمک می‌خواهم. با مشت به سینه‌ام می‌کوبد. سقوط می‌کنم. در تاریکی فرو می‌روم. آن سوی تاریکی همهمهٔ مبهم آدم‌ها به گوش می‌رسد. فاصله‌شان خیلی دور است. کلمات غیرقابل تشخیص‌اند. موش‌ها یکی از پاهایم را خورده‌اند. به درون دالان می‌خزم. خود را پایین‌تر می‌کشم. به اعماق می‌روم. تنها یک صندلی شکسته کف اتاق است. پسری از پشت شیشه دست تکان می‌دهد. صدایش در میان قهقهٔ کفتارها گم می‌شود. کرم‌ها از میان سینه‌ام بیرون زده‌اند. گراز وحشی جامش را به سوی من بلند می‌کند: «به جمع ما خوش آمدی.»

بدون عنوان

فوریه 4, 2009

تاکسی زرد رنگ سرعت خود را کم می‌کند. دختری در کنار خیابان، محتویات معده‌اش را به جوی آب می‌سپرد. زن چشمان کودکش را می‌پوشاند. مرد سر در گریبان فرو برده، اندیشهٔ مرگ می‌کند. رفتگر در فکر کاری است که باید دوباره انجام دهد. مردم جمع شده‌اند. داستان‌ها شکل می‌گیرد. بدنی بی‌جان، غرقه در خون خویش، به روی سنگ فرش افتاده.

خدایا! این تو نباشی. نمی‌توانم چشمانم را از صورت خرد شده‌ات برگیرم. وقتی تو، با آن نگاه زیبایت به زندگی، زنده بودن را تاب نیاوردی، من در این گورهای زیر زمینی‌ام، چگونه آن را تحمل خواهم کرد؟ آیا پایان من نیز همین خواهد بود؟

تب

فوریه 1, 2009

شب است. تنها ناله‌های کودک سکوت را می‌شکافد. سایه‌های روی دیوار در زیر نور ماه به رقص درآمده‌اند. جغد نیز به احترام خاموشی ستارگان نمی‌خواند. کودک ناله می‌کند. انگار باز هم تب دارد.

نه مادر. این تب نبود که مرا می‌سوزاند. این آتش نیاز به آغوشت بود که درونم شعله می‌کشید. بازوان گرمی که از من دریغ داشتی. تنها دلم را خوش کرده‌ام به لطافت دستانت که گاه گاه بر پیشانی‌ام می‌گذاردی.

باغ پلاستیکی

ژانویه 28, 2009

خورشید در میان آسمان سپید می‌درخشد. رنگین کمان در تنگ بلورین جلوه نمایی می‌کند. چه نقش‌های شگفت انگیزی به روی خاک زده شده! و شبانگاه ماه از میان کاغذهای رنگی می‌تابد.

در میان باغی با درختان پلاستیکی قدم می‌زنم. آنجا که باد نمی‌وزد و هرگز باران زمینش را تر نکرده. انگار آن زنبور کوچک خیال ندارد از روی گل پر بکشد.

دوستانی دارم در آن سوی کابل‌های نورانی. خواب‌هایی دارم به رنگ پولاد پوسیده. و پرندگانم در جعبه‌های چوبی، آوازهای کنسرو شده می‌خوانند.

فکر می‌کنی به خاطر رنگ سپید آسمان است، که ابری ندارم؟

به سادگی یک رویا

ژانویه 24, 2009

بر فراز دشت سبز پرواز کردیم؛
لبخند خویش را به پیرمرد کشاورز بخشیدیم؛
مهتاب را میهمان شدیم؛
و در پایان،
قلب خود را در میان مزرعهٔ دوستی کاشتیم.

شفافیت بال‌های سنجاقک را لمس کردیم؛
خال‌های پینه‌دوز را شمردیم؛
زمختی دست‌های پدربزرگ،
لطافت قلب دختر صحرا را حس کردیم؛
و در پایان،
اشک‌هایمان را به باران سپردیم.

در میان دریای شهوت شنا کردیم؛
رویاهامان را در گوش یکدیگر نجوا کردیم؛
خسوف را به نظاره نشستیم؛
و در پایان،
تنها انسان‌هایی عادی بودیم.

هم قطار

ژانویه 20, 2009

شب است و باران،
نور چراغ قطاری، تاریکی شب را می‌شکافد.
این همان قطاری نیست که روزگاری ما سوارش شدیم؟
به دنبال سرابی مه آلود،
با قلبی سرشار از آرزو،
با رویای دنیایی زیباتر،
سرزمین کودکی‌هامان را ترک گفتیم؟

قطار خیلی وقت است که رفته
و از او تنها دو خط موازی بر خاطرات خاکستری‌ام باقیست.
دو خط که تا انتهای حیات روانند،
دو خط که هرگز به هم نمی‌رسند،
دو خط، یادآور رنج‌هایی که کشیده‌ایم،
دو خط، نشان سنگ دلی‌ها که دیده‌ایم،
دو خط، یادگار جدایی‌مان.

شب است و باران،
و صدای سوت قطاری در دوردست،
خواب ستارگان را آشفته می‌کند.

این شعر را برای یکی از هم‌قطاران قدیمی سروده بودم، و هنگام جدایی، در دفتر خاطراتش نگاشتم.

رویای نوزادِ غزه

ژانویه 16, 2009

کمتر از یک هفته از به گوش رسیدن صدای اولین گریه‌اش می‌گذشت. به پشت بر روی خاک افتاده و شکوه می‌کرد.

خدایا! مگر قبل از اینکه مرا به این دنیا بفرستی، نگفته بودی دنیایی زیبا آفریدی؟ من تنها آتش دیدم. نه از گل‌هایی که وعده داده بودی خبری بود، نه از آسمان آبی. به جای صدای پرندگان، فریادهای درد آلود به گوش می‌رسید. خون بود و مرگ.

خدایا! مگر نگفته بودی مادری خواهم داشت که همیشه می‌توانم در آغوشش آرام گیرم؟ پس چرا مادرم دست نداشت؟ مگر نگفته بودی پدری نگهبان من قرار خواهی داد؟ او که خود زیر آوار خفته بود.

خدایا! مگر نگفته بودی در قلب آدم‌ها انسانیت را نهاده‌ای؟ که عشق زیباترین احساس است؟ پس چرا هیچ کس قلبی ندارد؟ و من تنها نفرت حس می‌کنم؟

قلب کوچکش به آرامی ایستاد. گویی به اندازهٔ کافی طعم زندگی را چشیده بود.

چشم

ژانویه 12, 2009

چشمانی خواهم ساخت برایت.

چشمانی از بالهای پروانه،
تا با آن جستجو کنی رویای کودکی‌ات را،
در میان گرگ و میش حیات.

چشمانی از باران،
تا با آن به تماشا بنشینی سوگواری طبیعت را،
در میان کوهساران.

چشمانی از گل سرخ،
تا با آن دنبال کنی افسانهٔ محبت را،
در میان بازی‌های کودکانه.

چشمانی خواهم ساخت،
به شفافیت اشک‌هایم،
روشنتر از خواب دم صبح،
تا با آن در در فاصله دوستی و شرم،
پی معنای زندگی روان شوی.

پایان انسانیت

ژانویه 7, 2009

برای آرام
و به تمام آنان که در زیر باران گلوله جان سپردند.

باد می‌وزد. درها به هم کوبیده می‌شوند. روزگاری در این خانهٔ خاموش، غریو شادی به گوش می‌رسید. پیش از آنکه سرباز، مرگ را هدیه آوَرَد.

دیگر خونی در رگهایم باقی نمانده. مرا دیگر توان دیدن نیست. بگو آیا آن جگر گوشه‌ام است که از دور می‌آید؟

ترس در چشمان بی‌جانش موج می‌زند. گلوله‌ای بر پیشانی‌اش نشسته. درست همان‌جا که روزی پدر بر آن بوسه نهاد.

پدربزرگ، مگر نگفته بودی که مرگ درد ندارد؟ پس چرا زخم‌هایم انقدر سوزانند؟

آفتاب بر روی سکوت بشریت می‌تابد. روزی دیگر آغاز شده. اما آنها دیگر طلوع خورشید را نخواهند دید.

کودکانه

ژانویه 5, 2009

کنار دیوار افتاده بود. با موهای فرفری و چشمان آبی. تنها بود. انگار دیگر کسی او را نمی‌خواست. طوری با چشمان آبی‌اش به من زل زده بود، انگار خواهش می‌کرد او را با خود ببرم. برش داشتم. نه دستی داشت و نه پایی. تنها یک سر بود. یک سر با موهای فرفری و چشمان آبی.

وقتی موهایش را نوازش می‌کنم، چشمان آبی‌اش را می‌بندد. وقتی برایش کتاب می‌خوانم، چشمان آبی‌اش را می‌دوزد به تصاویر کتاب. وقتی درس‌هایم را می‌خوانم، با چشمان آبی‌اش نگاهم می‌کند. منتظر است تا هوا تاریک شود تا دوباره برایش کتاب بخوانم. و هنگام خواب می‌توانم در چشمان آبی‌اش بخوانم: بگذار کمی دیگر بیدارم بمانم.

گاهی نگاهش خیره می‌ماند به سقف. تنها آن زمان است که نمی‌دانم در پشت این چشمان آبی، به چه می‌اندیشد. شاید دلتنگ دختر بچه‌ای است که برایش لالایی می‌خواند. یا خاطره‌هایی دور از آن روزها که دست داشت و پایی، برایش زنده می‌شود.

عروسکم تنها سر دارد. سری با موهای فرفری و چشمان آبی. عروسکم زیبا نیست. اما من او را دوست می‌دارم.

میوه ممنوعه

ژانویه 2, 2009

رقص موهای پریشانش در باد، درخشش پوست بلورینش زیر نور مهتاب، دل آدم را برد.

خواست گل سرخی بدهد به حوا. گل‌ها خودپسندانه گفتند: «ما زیباتر از آنیم که به دست همچون توئی چیده شویم.» خواست تا خوشه گندمی دهد به او. گندم زار مغرورانه گفت: «این‌ها فرزندانم هستند، آینده دنیا به دست آنان رقم خواهد خورد.»

تنها درخت سیب بخشنده بود …

اینجا آسمان آبی نیست

دسامبر 30, 2008

مردِ خسته قایقی می‌ساخت. کودک خرس عروسکی‌اش را به دست گرفت. دوره‌گرد کوله بار خود را می‌بست. دخترک زیر درخت بید، کتاب خود را گشود.

هنگام خداحافظی، رو گرداندی. اما من صدای قطره‌های باران را شنیدم.

مردِ خسته ته ماندهٔ نیرویش را به کار می‌گرفت تا پارو زند. می‌رفت به آن سوی دریاها. کودک میان دشت می‌دوید. دوره گرد راه دوم را انتخاب کرد، رهسپار سرزمین‌های دور بود. دخترک چشمانش را بست. بهای ورود به سرزمین خیال همین است.

بیا تا همین جا بمانیم. دیگر آسمان هیچ کجا آبی نیست.

کودک می‌گریست. پنجه‌های عروسک دستانش را بریده بود. دوره‌گرد کوله بار خود را به کناری نهاد. اینجا نیز پرستوها لانه‌ای بهتر از دیوار سیمانی نیافته‌اند. کشتی دخترک غرق شد. صخره‌های سیاه مسیر را از نظر می‌پوشاند. مردِ خسته دیگر نیرویی نداشت. پشت دریاها هم شهری نبود.