Archive for the ‘دست نوشته ها’ Category

آن دیگری

آوریل 29, 2017

آن وقت‌ها که تنها بودم، دو نفر بودیم. با هم حرف می‌زدیم، با هم فکر می‌کردیم،…

تو که آمدی، آن یکی دیگر رفت. دیگر تنها نبودم.

Advertisements

بها

دسامبر 28, 2012

انسان هیچ به دست نمی‌آورد، مگر آنکه ابتدا چیزی در مقابل‌اش بدهد. برای به دست آوردن، چیزی با ارزش برابر باید از دست برود. این قانون تبادل متوازن است. اولین قانون، و تنها حقیقت جهان.

چند قطره اشک دیگر باید بپردازم، در برابر عشقی که به من بخشیدی؟

شاهزاده‌ای روی سیاره‌ی کوچک من

اکتبر 18, 2012

یک روز عصر بود، یک عصر معمولی بود، که پا به سیاره‌ی کوچکم گذاشتی و قدم قدم زنان مشغول گردش شدی.

و من به دنبالت، نگران از اینکه تاریکی‌های سیاره‌ام را نیابی، کثیفی‌هایش را نبینی.

اما تو به هر گوشه سرک کشیدی، زیبایی‌هایش را ستودی، زشتی‌هایش را زدودی. با خنده‌هایت به رقص درآوردی‌اش، و با شیطنت‌هایش رنگ زدی سیاره‌ام را.

و من متعجب، که چه زیبا می‌توانست باشد اینجا. که غروب‌هایم چقدر تنها بود.

گفتی «ببین».
و دیدم.
رقص زنبور به دور گل‌ها را دیدم.
رنگ‌های بال پروانه را، و عشق بازی باران را دیدم.

گفتی «بشنو».
و شنیدم.
شعرهای عاشقانه‌ی سینه سرخ را که برای محبوب‌اش می‌سرود،
و صدای باد را
– که تا به حال ناله‌های محزون شبانگاهی یافته بودم‌اش –
صدای نوازش‌هایش بر برگ‌های درختان و بوسه‌هایش بر گونه‌ی پرندگان را شنیدم.

بعد پشت کردی که بروی.

گفتم کیستی؟
محرم رازی می‌جویی شاید؟
گفتی مرا رازی نیست که با تو باز گویم.
و ندیدم ابرهایی که در دل داشتی.

گفتم لختی درنگ کن،
خستگی‌هایت را پاک خواهم کرد.
گفتی بی‌ثمر است، غبار راه به تن می‌نشیند بار دگر.
و نفهمیدم زخم‌ها که در قلب داشتی.

گفتم سر پناهی برایت خواهم ساخت،
تا حفاظت‌ات کند از گزند توفان و رعد.
گفتی مرا به سرپناهی در میان دشت نیازی نیست.
و ندانستم که رویای کوهستان به سر داشتی.

گفتم همسفرت خواهم بود،
گفتی راه من از آن میان می‌گذرد.
و راه‌ات سخت بود و دشوار،
مرا توان آمدن نبود.

حال دیگر رفته‌ای.

سیاره‌ام دیگر خاکستری نیست، خورشید‌اش روشن‌تر است و ماه‌اش تابان‌تر. درهایش به روی مردمان باز است، که گاهی می‌آیند و میوه‌ای می‌چینند و شاید چیزی هم می‌بخشند.

عصرهای معمولی‌اش اما، غمگین است. بار خاطره‌ات را دارد.

دره‌ی وحشی

اوت 3, 2012

همسفرت خواهم بود،
حتی اگر راهت از میان آن دره‌ی وحشی بگذرد.

کودک

آوریل 1, 2010

زمانی کودکی داشتم با قلبی لطیف،
او را در پوسته‌ای پولادین نهادم تا از گزند روزگار در امان مانَد،
پوسته‌ای آنقدر زخیم که خودم نیز نتوانستم بدان راه یابم.

درون این پوسته‌ی پولادین کودکی نهفته است،
و آن هنگام که باد از وزیدن باز می‌ایستد،
صدایش را می‌شونم که تنهایی‌هایم را زمزمه می‌کند.

مهربانی

آوریل 9, 2009

کبک، فارغ و بی‌خیال، در میان گلزار گشت می‌زد. متوجه نبود که ماده روباه در همان نزدیکی کمین کرده است. پسر بچه که روباه را آمادهٔ جهش دید، سنگی پراند و صدایی در آورد که کبک و روباه را فراری داد.

آن شب سه بچه روباه از گرسنگی جان سپردند.

سال نو

مارس 20, 2009

خدایا، اگر قول بدهم دیگر غذایم را، هر چقدر هم که بد به نظر برسد، اتلاف نکنم، به این کودک کمک خواهی کرد؟

poorboyسال دیگری گذشت و هنوز هم در سراسر جهان انسان‌ها در اثر کمبود غذا از نعمت زیستن محروم می‌شوند. شاید اگر می‌دانستیم که تنها با ضایعات نانی که هر روزه در تهران به دور ریخته می‌شود می‌توان چند میلیون انسان را از گرسنگی نجات داد، کمی بیشتر دقت می‌کردیم.
امیدوارم این تصویر همواره به عنوان یادآوری برای ما باشد، که در سال جدید، تا هنوز فرصت باقی است، کمی در رفتار خود تجدید نظر کنیم. شاید هنوز برای ساختن دنیایی مهربان‌تر دیر نشده باشد.

تپه

مارس 15, 2009

صبح‌گاهان که از شیب تند خیابان پایین می‌روم، آفتاب به روی تپه‌های لُخت و خاکی رنگ می‌تابد. دود سپیدی که از کارخانهٔ سیمان بلند می‌شود، تک درخت خشکیده‌ای را که سال‌هاست بر روی بلندترین تپه بدون ترس از تندباد بی‌حرکت ایستاده، از نظر می‌پوشاند. و هنگامی که به سیل ماشین‌ها که به سرعت به سوی مقصد نامعینی در حرکت‌اند نگاه می‌کنم، صدای سهره‌های کوچکی که بر روی ساختمان‌های نیم‌ساخته جفت خود را به آواز می‌خوانند، به یادم می‌آورد که هنوز هم در همان دنیای آبی بزرگ قدیمی هستم، که هنوز هم زندگی می‌تواند زیبا باشد.

راز رنگین کمان

مارس 8, 2009

«ماهی، ماهی طلایی کوچک، تو که با قطره‌های باران عشق بازی کرده‌ای، بگو رنگین‌کمان را کجا می‌توان یافت؟»
«کبوتر، کبوتر سپید بلندپرواز، تو که آسمان در آغوشت کشیده، تو که سرزمین‌های دور را دیده‌ای، بگو رنگین‌کمان کجا پنهان شده؟»
«گل سرخ، گل سرخ زیبا، تو که رازها در گوش باد نجوا کرده‌ای، بگو راز رنگین‌کمان چیست؟»

پیرمرد بر لبهٔ سنگی نشسته بود. عصای چوبی شکسته‌اش را تکانی داد، لبان چروک خورده‌اش را از هم گشود و دندان‌های زردش را آشکار کرد.

«به کجا می‌روی ای غریبه؟ لحظه‌ای در کنارم درنگ کن تا از تو با آنچه دیده‌ام سخن گویم. چشمان نابینای من چیزهایی می‌بیند که دیگران را توان دیدن نیست.»
«راز رنگین کمان را ماهی طلایی کوچک که دنیایی بزرگتر از برکهٔ آب نیافته، نمی‌داند. کبوتر سپیدِ خیال پرداز و گل سرخِ خود پسند نیز.»
«راز رنگین‌کمان را باید از کرکس پیر، از گرگ بیابان‌ها پرسید.»

دیگر صدای پیرمرد به گوش نمی‌رسید. جوان رفته بود. گویی نفس کهنهٔ پیرمرد، ریه‌های جوانش را می‌آزرد. مرد جوان رفته بود و سراغ رنگین‌کمان را از طاووس عشوه‌گر می‌گرفت.

انعکاس

فوریه 11, 2009

آفتاب از میان پردهٔ رنگارنگ اتاق، به روی عروسک‌های بی‌شمارش می‌تابید. صبحانه‌اش شامل آب میوهٔ تازه، کیک شکلاتی و نان تست کره مالیده، جای همیشگی‌اش روی میز منتظر بود.

اولین شعاع نور که از پشت تپهٔ شنی سر کشید، پلک‌هایش را به آرامی حرکت داد. این خواب کوتاه و منقطع باعث شده بود تا برای مدتی هم که شده درد معدهٔ خالی‌اش را که چند روزی بود سنگینی غذا را حس نکرده بود، فراموش کند.

شیرینی‌های کشمشی را درون کیف کوچکش که با نقش ابرقهرمانان آراسته شده و برای راحتی بیشتر، چند جایش با ابر تودوزی شده بود، چپاند. آن را یک‌وری به پشت انداخت و صورتش را پیش آورد تا بوسه‌ای گرم را تحویل گیرد. سپس دوان دوان از در خارج شد.

بدن نحیفش را به سختی پیش می‌برد. چشمان بی‌رمقش به آرامی در کاسهٔ سر می‌چرخید و به دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت. به خرده‌ای نان روی زمین قانع بود. توان نداشت تا به دنبال حشرات یا موش‌ها بدود.

به آرامی به دانش‌آموز کوچک‌تر از خود نزدیک شد و به زور و با تهدید، بستهٔ بیسکوئیت کاکائویی‌اش را گرفت. آخر شیرینی کشمشی دوست نداشت.

کودکی لاغرتر از خودش، نان خشکیده‌ای را که در دست داشت نصف کرد و آن را به سوی او گرفت. قبل از اینکه بتواند نان را بگیرد، چشمانش سیاهی رفت و به زمین خورد.

کنار شوفاژ دیواری و درست زیر عکس تولدی باشکوه نشسته بود و به حرکت قطار مینیاتوری در مسیر دایره‌وارش می‌نگریست.

چشمان بی‌جانش به آسمان دوخته شده بود. آنجا که کرکس‌ها دایره‌ای ترسیم می‌کردند.

کابوس

فوریه 7, 2009

تاریک است. درختان کاج، با برگ‌های خاکستری رنگ، ستارگان را از نظر پوشانده‌اند. زن در آستانهٔ درب کلبهٔ چوبی نشسته. جسم بی‌شکلی را به سویم دراز می‌کند: «بگیر، قلبت را با نفرت آغشتم.» چیزی در میان تنهٔ درختان حرکت می‌کند. صدای فریادی هوا را می‌شکافد: «افتاد!» درختان فرو می‌افتند. می‌دوم. درختان در پشت سرم به زمین می‌خورند و ابری تیره فضا را می‌پوشاند. صدای معلم به گوش می‌رسد: «دستت را نکش، وگرنه به سرت می‌کوبم.» دست‌هایم خون‌آلود است. خفاش‌ها از پشت نیمکت‌ها دهانشان را می‌جنبانند و سر تکان می‌دهند. نمی‌توانم بیرون بروم. درها بسته است. سقف از خفاش‌ها پوشانده شده. می‌خواهم فریاد بزنم. اما گلویم خشکیده، صدایم در نمی‌آید. سیل آدم‌ها، با چشمانی خیره به جلو، از کنارم عبور می‌کنند. دست یکی‌شان را با التماس می‌گیرم. پدرم است. کمک می‌خواهم. با مشت به سینه‌ام می‌کوبد. سقوط می‌کنم. در تاریکی فرو می‌روم. آن سوی تاریکی همهمهٔ مبهم آدم‌ها به گوش می‌رسد. فاصله‌شان خیلی دور است. کلمات غیرقابل تشخیص‌اند. موش‌ها یکی از پاهایم را خورده‌اند. به درون دالان می‌خزم. خود را پایین‌تر می‌کشم. به اعماق می‌روم. تنها یک صندلی شکسته کف اتاق است. پسری از پشت شیشه دست تکان می‌دهد. صدایش در میان قهقهٔ کفتارها گم می‌شود. کرم‌ها از میان سینه‌ام بیرون زده‌اند. گراز وحشی جامش را به سوی من بلند می‌کند: «به جمع ما خوش آمدی.»

بدون عنوان

فوریه 4, 2009

تاکسی زرد رنگ سرعت خود را کم می‌کند. دختری در کنار خیابان، محتویات معده‌اش را به جوی آب می‌سپرد. زن چشمان کودکش را می‌پوشاند. مرد سر در گریبان فرو برده، اندیشهٔ مرگ می‌کند. رفتگر در فکر کاری است که باید دوباره انجام دهد. مردم جمع شده‌اند. داستان‌ها شکل می‌گیرد. بدنی بی‌جان، غرقه در خون خویش، به روی سنگ فرش افتاده.

خدایا! این تو نباشی. نمی‌توانم چشمانم را از صورت خرد شده‌ات برگیرم. وقتی تو، با آن نگاه زیبایت به زندگی، زنده بودن را تاب نیاوردی، من در این گورهای زیر زمینی‌ام، چگونه آن را تحمل خواهم کرد؟ آیا پایان من نیز همین خواهد بود؟

تب

فوریه 1, 2009

شب است. تنها ناله‌های کودک سکوت را می‌شکافد. سایه‌های روی دیوار در زیر نور ماه به رقص درآمده‌اند. جغد نیز به احترام خاموشی ستارگان نمی‌خواند. کودک ناله می‌کند. انگار باز هم تب دارد.

نه مادر. این تب نبود که مرا می‌سوزاند. این آتش نیاز به آغوشت بود که درونم شعله می‌کشید. بازوان گرمی که از من دریغ داشتی. تنها دلم را خوش کرده‌ام به لطافت دستانت که گاه گاه بر پیشانی‌ام می‌گذاردی.

باغ پلاستیکی

ژانویه 28, 2009

خورشید در میان آسمان سپید می‌درخشد. رنگین کمان در تنگ بلورین جلوه نمایی می‌کند. چه نقش‌های شگفت انگیزی به روی خاک زده شده! و شبانگاه ماه از میان کاغذهای رنگی می‌تابد.

در میان باغی با درختان پلاستیکی قدم می‌زنم. آنجا که باد نمی‌وزد و هرگز باران زمینش را تر نکرده. انگار آن زنبور کوچک خیال ندارد از روی گل پر بکشد.

دوستانی دارم در آن سوی کابل‌های نورانی. خواب‌هایی دارم به رنگ پولاد پوسیده. و پرندگانم در جعبه‌های چوبی، آوازهای کنسرو شده می‌خوانند.

فکر می‌کنی به خاطر رنگ سپید آسمان است، که ابری ندارم؟

رویای نوزادِ غزه

ژانویه 16, 2009

کمتر از یک هفته از به گوش رسیدن صدای اولین گریه‌اش می‌گذشت. به پشت بر روی خاک افتاده و شکوه می‌کرد.

خدایا! مگر قبل از اینکه مرا به این دنیا بفرستی، نگفته بودی دنیایی زیبا آفریدی؟ من تنها آتش دیدم. نه از گل‌هایی که وعده داده بودی خبری بود، نه از آسمان آبی. به جای صدای پرندگان، فریادهای درد آلود به گوش می‌رسید. خون بود و مرگ.

خدایا! مگر نگفته بودی مادری خواهم داشت که همیشه می‌توانم در آغوشش آرام گیرم؟ پس چرا مادرم دست نداشت؟ مگر نگفته بودی پدری نگهبان من قرار خواهی داد؟ او که خود زیر آوار خفته بود.

خدایا! مگر نگفته بودی در قلب آدم‌ها انسانیت را نهاده‌ای؟ که عشق زیباترین احساس است؟ پس چرا هیچ کس قلبی ندارد؟ و من تنها نفرت حس می‌کنم؟

قلب کوچکش به آرامی ایستاد. گویی به اندازهٔ کافی طعم زندگی را چشیده بود.