Archive for the ‘اشعار’ Category

گربه‌ای با لبخندی دوست داشتنی

اکتبر 31, 2012

با قدمایی سبک،
اومد پشت پنجرم.
یه گربه،
یه گربه با لبخند دوس داشتنی.

من مشغول گریه کردنم بودم،
نفهمیدم از کی اونجا واستاده بود.

گربه، گربه کوچولوی مهربون،
نازم می کنی؟
غصه هام رو پاک می کنی؟

گربه، گربه ی دوس داشتنی،
پیشم می مونی؟

کاش ستاره‌ای گذر می‌کرد

سپتامبر 8, 2010

کاش ستاره‌ای گذر می‌کرد،
می‌توانستم آرزویی کنم.

آرزو می‌کردم خانه‌هامان کوچکتر بود
و دل‌هامان نزدیک‌تر.

آرزو می‌کردم ماشین‌ها کمتر بودند
و درختان بیشتر.

آرزو می‌کردم شب‌هایمان انقدر روشن نبود،
تا می‌توانستیم لمس کنیم قلب شیدایش را.

آرزو می‌کردم تو هم مرا دوست داشتی.

کاش ستاره‌ای گذر می‌کرد …

پرنده‌ی کوچک

ژوئیه 29, 2010

برو ای پرنده‌ی کوچک،
در بند من نمان.
بال‌هایت را خواهم بست،
نخواهم گذاشت پر بکشی تا آنجا که می‌توانی.

برو این پرنده‌ی کوچک،
در بند من نمان.
روحت را خواهم آزرد،
قلبت را خواهم رنجاند.

برو ای پرنده‌ی کوچک،
اینجا دوستی نخواهی یافت،
عشقی نخواهی دید.

برو این پرنده‌ی کوچک،
برو و آزاد باش.
من سال‌هاست محو تماشای غروب خورشیدم.

سرزمین نخل‌ها

مه 22, 2009

مرا در میان صحرا به خاک بسپارید،
پای درختان نخل.
همانجا که صدای آواز گنجشکان از میان شاخه‌های درختان به گوش می‌رسد،
و بوی دریا از دوردست به مشام.

آنجا که باد رویاهایم را با خود برد،
باران خواب‌هایم را شست،
و خاک اشک‌هایم را بلعید.

آنجا که غروب آفتابش دلگیر نیست،
ستاره‌هایش خندانند،
و مردمانش هر یک گل سرخی در سینه دارند.

مرا در میان صحرا به خاک بسپارید،
زیر سایهٔ نخل‌ها،
همانجا که آوای حیات را شنیدم.

باران اسیدی

مه 1, 2009

باران تندی می‌بارید. مردی با پالتو مشکی بلند و چتری در دست عبور می‌کرد. باد چتر را با خود می‌کشید و مرد به باران لعنت می‌فرستاد. دختری زیر سایه‌بان ایستاده بود و نگاهش متناوباً از آینهٔ کوچکی در دستش به روی صفحهٔ ساعت مچی می‌لغزید و بازمی‌گشت. باران آرایش صورتش را به هم ریخته بود. گربه‌ای با نقش‌های سیاه بر روی بدن سپیدش در کنار جوی آب جان می‌سپرد. چند قدم آن طرف‌تر، دو پسر نوجوان، تفنگ شکاری به دست با رضایت لبخند می‌زدند. پیرمرد دستانش را در جیب فرو برده بود. آسمان برقی می‌زند. لحظه‌ای تصاویر جلوی چشمانش جان می‌گیرند: رقص موهای نوه‌اش در نسیم. لبخند دلنواز دخترش. بعد دوباره تاریکی است و صدای ریزش قطرات باران.

ای باران، ببار بر من! این زخم کهنه را که بر قلب دارم التیام بخش. نفرت و تاریکی را از آن بزدا. بگذار تا نور دوباره بدان راه یابد. افسوس، افسوس که این نابخرد مردمان تو را نیز به تمدن خویش آلوده‌اند.

گلابی‌های زمان

فوریه 24, 2009

پروانه‌ای بال‌هایش را برهم زد
در دوردست‌ها باران بارید
قلبم را پای درخت شوکران کاشتم
فرشته‌ای با بال‌هایی به رنگ نیلوفر کبود
اشک ریزان
گلابی‌های زمان را از درخت خاطرات بر می‌چید
بر لبهٔ سیاه‌چاله‌های فراموشی ایستاده بودم
که زمان در میان فضا خم شد
و بوسه‌ای از لبانم برگرفت

به سادگی یک رویا

ژانویه 24, 2009

بر فراز دشت سبز پرواز کردیم؛
لبخند خویش را به پیرمرد کشاورز بخشیدیم؛
مهتاب را میهمان شدیم؛
و در پایان،
قلب خود را در میان مزرعهٔ دوستی کاشتیم.

شفافیت بال‌های سنجاقک را لمس کردیم؛
خال‌های پینه‌دوز را شمردیم؛
زمختی دست‌های پدربزرگ،
لطافت قلب دختر صحرا را حس کردیم؛
و در پایان،
اشک‌هایمان را به باران سپردیم.

در میان دریای شهوت شنا کردیم؛
رویاهامان را در گوش یکدیگر نجوا کردیم؛
خسوف را به نظاره نشستیم؛
و در پایان،
تنها انسان‌هایی عادی بودیم.

هم قطار

ژانویه 20, 2009

شب است و باران،
نور چراغ قطاری، تاریکی شب را می‌شکافد.
این همان قطاری نیست که روزگاری ما سوارش شدیم؟
به دنبال سرابی مه آلود،
با قلبی سرشار از آرزو،
با رویای دنیایی زیباتر،
سرزمین کودکی‌هامان را ترک گفتیم؟

قطار خیلی وقت است که رفته
و از او تنها دو خط موازی بر خاطرات خاکستری‌ام باقیست.
دو خط که تا انتهای حیات روانند،
دو خط که هرگز به هم نمی‌رسند،
دو خط، یادآور رنج‌هایی که کشیده‌ایم،
دو خط، نشان سنگ دلی‌ها که دیده‌ایم،
دو خط، یادگار جدایی‌مان.

شب است و باران،
و صدای سوت قطاری در دوردست،
خواب ستارگان را آشفته می‌کند.

این شعر را برای یکی از هم‌قطاران قدیمی سروده بودم، و هنگام جدایی، در دفتر خاطراتش نگاشتم.

چشم

ژانویه 12, 2009

چشمانی خواهم ساخت برایت.

چشمانی از بالهای پروانه،
تا با آن جستجو کنی رویای کودکی‌ات را،
در میان گرگ و میش حیات.

چشمانی از باران،
تا با آن به تماشا بنشینی سوگواری طبیعت را،
در میان کوهساران.

چشمانی از گل سرخ،
تا با آن دنبال کنی افسانهٔ محبت را،
در میان بازی‌های کودکانه.

چشمانی خواهم ساخت،
به شفافیت اشک‌هایم،
روشنتر از خواب دم صبح،
تا با آن در در فاصله دوستی و شرم،
پی معنای زندگی روان شوی.

قطارها

دسامبر 15, 2008

زیبایی خیره کننده تصاویر گناه آلود بر صفحه تخت،
فریبندگی این نقاب که شیاطین بر چهره دارند.

به کجا می‌روید ای قطارهای تندرو؟
کدامین‌تان به سوی بهشت روانه‌اید؟

بیا ای غریبه،
بیا و اشک‌هایت را با من شریک شو.

گل سرخ

دسامبر 13, 2008

ای انسانهایی که هنگام عبور از جادهٔ زندگی
گاه‌گاهی ایستاده‌اید،
از دلتنگی‌هایم پرسیده‌اید،
دردهایم را گوش سپرده‌اید،
گاهی لبخندی بر لبانم نشانده‌اید؛
گل سرخی ندارم بدرقه راه‌تان کنم،
به پاس محبتتان.

ای انسانهایی که برایم سروده‌اید از عشق،
زیبایی‌ها را به من بازشناسانده‌اید؛
ای انسانهایی که برایم نوشته‌اید از غم و رنج،
انسانیت را به من آموخته‌اید؛
و حال خود در خاک خفته‌اید؛
گل سرخی ندارم تا بر آرامگاه‌تان بگذارم،
یادگار یادتان.

ای انسانهایی که دوستم داشته‌اید،
خنده‌هایتان را نثارم کرده‌اید،
اشک را از گونه‌هایم پاک کرده‌اید،
به یاری گرمای آغوشتان زمستان‌های سخت زندگی را به سر آورده‌ام؛
گل سرخی ندارم به دستتان بدهم،
ستایش دوستی‌مان.

گل سرخی ندارم …

زیر آسمان پولادین

نوامبر 29, 2008

زیر آسمان پولادین،
انسانهایی را دیدم که پناهی ندارند جز مخروبه‌ها،
و خداوند روزی‌شان را در کیسه‌های سیاه و سبز می‌فرستد.
پرندگان فراموش کرده‌اند پرواز را،
در زیر آسمان پولادین.

زیر آسمان پولادین،
کودکان مشتاقانه انتظار می‌کشند تا قلب‌هایشان با تکه‌ای فلز تعویض شود،
فرو بروند در دالان‌های تاریک زیر زمینی،
دل سنگ را بشکافند در جستجوی زندگی‌ای سخت‌تر.
پروانه‌ها رنگی جز خاکستری ندارند بر بال‌هایشان،
در زیر آسمان پولادین.

زیر آسمان پولادین،
آدمیان در گورهایی فلزی مدفون شده‌اند،
روحشان نیز نمی‌تواند از دیوارهای سختش عبور کند،
خونی در رگهاشان باقی نمانده است.
درختان جایی ندارند،
در زیر آسمان پولادین.

زیر آسمان پولادین،
اسکناس حکمرانی می‌کند،
خنجرهایشان را از پشت فرو می‌کنند بردگانش.
حتی اشک نیز به چشمانم نمی‌آید،
در زیر آسمان پولادین.

عروسک پلاستیکی

نوامبر 23, 2008

می‌دوم در میان هیاهوی شهر،
آیا به خورشید خواهم رسید پیش از آنکه غروب کند؟

به پیش می‌روم سوار بر قوطی‌ای فلزی،
از کنار صف آهن پاره‌هایی بی‌جان،
تا شاید جایی بیابم برای خواباندن زیبای نقره‌ای‌ام.

آیا تکه کاغذهای سبزم کافی خواهد بود تا رنگی از پوچی بزنم مکعب خاکستری‌ام را؟

چه شد رویای کودکی‌ام؟
دنیا را فروخته‌ام در مقابل عروسکی پلاستیکی …

آوای زمین

نوامبر 17, 2008

گوش سپرده‌ام به آوای زمین.
شکایت می‌کند از فرزندانش،
که چگونه او را نابود ساخته‌اند.
صدایشان قلبش را به درد می‌آورد،
آنگاه که شکایت می‌کنند از باران و برف.
غم گلویش را چنگ می‌زند،
هنگامی که این فرزندان ناخلفش فرشتگان سبزش را نابود می‌سازند.
و آن زمان که سینه‌اش را شکافتند، فریادی برنیاورد.

گوش سپرده‌ام به آوای زمین.
سخن می‌گوید از گذشته‌های دور.
از سر تنهایی بود که خواست فرزندی بیاورد.
همراهش باشد در سختی‌ها،
در آغوشش بگیرد هروقت هوای گریستن داشت،
برایش لالایی بخواند هرگاه دلش گرفت.
اما افسوس که فرزندانش او را از یاد برده‌اند.
کسی نمی‌شنود صدای دلنشینش را.

گوش سپرده‌ام به آوای زمین.
همدمی ندارد تا برایش بگوید از دلتنگی‌هایش.
سنگ صبوری ندارد تا دردهایش را با او شریک شود.
به که می‌توان پناه برد از فرزند خویش‌تن؟

گوش سپرده‌ام به آوای زمین.
صدایش چه حزن انگیز است.
قلبش شکست پروانه،
وقتی شنید صدای مادرش را.
بر او گریست خارپشت،
وقتی آواز مادر از میان بوته‌زار گذشت.

گوش سپرده بودم به آوای زمین.
صدایش گم شد در میان هیاهوی شهر …