Archive for اکتبر 2012

گربه‌ای با لبخندی دوست داشتنی

اکتبر 31, 2012

با قدمایی سبک،
اومد پشت پنجرم.
یه گربه،
یه گربه با لبخند دوس داشتنی.

من مشغول گریه کردنم بودم،
نفهمیدم از کی اونجا واستاده بود.

گربه، گربه کوچولوی مهربون،
نازم می کنی؟
غصه هام رو پاک می کنی؟

گربه، گربه ی دوس داشتنی،
پیشم می مونی؟

شاهزاده‌ای روی سیاره‌ی کوچک من

اکتبر 18, 2012

یک روز عصر بود، یک عصر معمولی بود، که پا به سیاره‌ی کوچکم گذاشتی و قدم قدم زنان مشغول گردش شدی.

و من به دنبالت، نگران از اینکه تاریکی‌های سیاره‌ام را نیابی، کثیفی‌هایش را نبینی.

اما تو به هر گوشه سرک کشیدی، زیبایی‌هایش را ستودی، زشتی‌هایش را زدودی. با خنده‌هایت به رقص درآوردی‌اش، و با شیطنت‌هایش رنگ زدی سیاره‌ام را.

و من متعجب، که چه زیبا می‌توانست باشد اینجا. که غروب‌هایم چقدر تنها بود.

گفتی «ببین».
و دیدم.
رقص زنبور به دور گل‌ها را دیدم.
رنگ‌های بال پروانه را، و عشق بازی باران را دیدم.

گفتی «بشنو».
و شنیدم.
شعرهای عاشقانه‌ی سینه سرخ را که برای محبوب‌اش می‌سرود،
و صدای باد را
– که تا به حال ناله‌های محزون شبانگاهی یافته بودم‌اش –
صدای نوازش‌هایش بر برگ‌های درختان و بوسه‌هایش بر گونه‌ی پرندگان را شنیدم.

بعد پشت کردی که بروی.

گفتم کیستی؟
محرم رازی می‌جویی شاید؟
گفتی مرا رازی نیست که با تو باز گویم.
و ندیدم ابرهایی که در دل داشتی.

گفتم لختی درنگ کن،
خستگی‌هایت را پاک خواهم کرد.
گفتی بی‌ثمر است، غبار راه به تن می‌نشیند بار دگر.
و نفهمیدم زخم‌ها که در قلب داشتی.

گفتم سر پناهی برایت خواهم ساخت،
تا حفاظت‌ات کند از گزند توفان و رعد.
گفتی مرا به سرپناهی در میان دشت نیازی نیست.
و ندانستم که رویای کوهستان به سر داشتی.

گفتم همسفرت خواهم بود،
گفتی راه من از آن میان می‌گذرد.
و راه‌ات سخت بود و دشوار،
مرا توان آمدن نبود.

حال دیگر رفته‌ای.

سیاره‌ام دیگر خاکستری نیست، خورشید‌اش روشن‌تر است و ماه‌اش تابان‌تر. درهایش به روی مردمان باز است، که گاهی می‌آیند و میوه‌ای می‌چینند و شاید چیزی هم می‌بخشند.

عصرهای معمولی‌اش اما، غمگین است. بار خاطره‌ات را دارد.