کودک

زمانی کودکی داشتم با قلبی لطیف،
او را در پوسته‌ای پولادین نهادم تا از گزند روزگار در امان مانَد،
پوسته‌ای آنقدر زخیم که خودم نیز نتوانستم بدان راه یابم.

درون این پوسته‌ی پولادین کودکی نهفته است،
و آن هنگام که باد از وزیدن باز می‌ایستد،
صدایش را می‌شونم که تنهایی‌هایم را زمزمه می‌کند.

Advertisements

یک پاسخ to “کودک”

  1. اکالیپتوس Says:

    اما اگر کودک درونت بزرگ می شد و پر و بال می گرفت و به یک آدم منفعت طلب و دورو تبدیل می شدی که همه روابط و تمایلاتش رو با متر کردن شخص مقابل و طرف مقابلش انجام می داد که ببینه براش می ارزه یا نه شاید اونوقت دیگه تنها نبوی حتی اگه روزها باد نیاد و یا تنهایی ات از جنسی دیگر می بود جنس پست مادی آن

    خوبی . روزهای زیادی است که گم شده ای . انگار که خودت رو گم کرده بودی … خوشحالم که هنوز زیبایی ها رو در کنار زشتی ها می تونی ببینی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: