Archive for مه 2009

سرزمین نخل‌ها

مه 22, 2009

مرا در میان صحرا به خاک بسپارید،
پای درختان نخل.
همانجا که صدای آواز گنجشکان از میان شاخه‌های درختان به گوش می‌رسد،
و بوی دریا از دوردست به مشام.

آنجا که باد رویاهایم را با خود برد،
باران خواب‌هایم را شست،
و خاک اشک‌هایم را بلعید.

آنجا که غروب آفتابش دلگیر نیست،
ستاره‌هایش خندانند،
و مردمانش هر یک گل سرخی در سینه دارند.

مرا در میان صحرا به خاک بسپارید،
زیر سایهٔ نخل‌ها،
همانجا که آوای حیات را شنیدم.

Advertisements

باران اسیدی

مه 1, 2009

باران تندی می‌بارید. مردی با پالتو مشکی بلند و چتری در دست عبور می‌کرد. باد چتر را با خود می‌کشید و مرد به باران لعنت می‌فرستاد. دختری زیر سایه‌بان ایستاده بود و نگاهش متناوباً از آینهٔ کوچکی در دستش به روی صفحهٔ ساعت مچی می‌لغزید و بازمی‌گشت. باران آرایش صورتش را به هم ریخته بود. گربه‌ای با نقش‌های سیاه بر روی بدن سپیدش در کنار جوی آب جان می‌سپرد. چند قدم آن طرف‌تر، دو پسر نوجوان، تفنگ شکاری به دست با رضایت لبخند می‌زدند. پیرمرد دستانش را در جیب فرو برده بود. آسمان برقی می‌زند. لحظه‌ای تصاویر جلوی چشمانش جان می‌گیرند: رقص موهای نوه‌اش در نسیم. لبخند دلنواز دخترش. بعد دوباره تاریکی است و صدای ریزش قطرات باران.

ای باران، ببار بر من! این زخم کهنه را که بر قلب دارم التیام بخش. نفرت و تاریکی را از آن بزدا. بگذار تا نور دوباره بدان راه یابد. افسوس، افسوس که این نابخرد مردمان تو را نیز به تمدن خویش آلوده‌اند.