Archive for مارس 2009

هایکو

مارس 23, 2009

من اسبی کهنسالم
که در میان برگ‌های ریواس
در بند درختی پیرم

Advertisements

سال نو

مارس 20, 2009

خدایا، اگر قول بدهم دیگر غذایم را، هر چقدر هم که بد به نظر برسد، اتلاف نکنم، به این کودک کمک خواهی کرد؟

poorboyسال دیگری گذشت و هنوز هم در سراسر جهان انسان‌ها در اثر کمبود غذا از نعمت زیستن محروم می‌شوند. شاید اگر می‌دانستیم که تنها با ضایعات نانی که هر روزه در تهران به دور ریخته می‌شود می‌توان چند میلیون انسان را از گرسنگی نجات داد، کمی بیشتر دقت می‌کردیم.
امیدوارم این تصویر همواره به عنوان یادآوری برای ما باشد، که در سال جدید، تا هنوز فرصت باقی است، کمی در رفتار خود تجدید نظر کنیم. شاید هنوز برای ساختن دنیایی مهربان‌تر دیر نشده باشد.

تپه

مارس 15, 2009

صبح‌گاهان که از شیب تند خیابان پایین می‌روم، آفتاب به روی تپه‌های لُخت و خاکی رنگ می‌تابد. دود سپیدی که از کارخانهٔ سیمان بلند می‌شود، تک درخت خشکیده‌ای را که سال‌هاست بر روی بلندترین تپه بدون ترس از تندباد بی‌حرکت ایستاده، از نظر می‌پوشاند. و هنگامی که به سیل ماشین‌ها که به سرعت به سوی مقصد نامعینی در حرکت‌اند نگاه می‌کنم، صدای سهره‌های کوچکی که بر روی ساختمان‌های نیم‌ساخته جفت خود را به آواز می‌خوانند، به یادم می‌آورد که هنوز هم در همان دنیای آبی بزرگ قدیمی هستم، که هنوز هم زندگی می‌تواند زیبا باشد.

راز رنگین کمان

مارس 8, 2009

«ماهی، ماهی طلایی کوچک، تو که با قطره‌های باران عشق بازی کرده‌ای، بگو رنگین‌کمان را کجا می‌توان یافت؟»
«کبوتر، کبوتر سپید بلندپرواز، تو که آسمان در آغوشت کشیده، تو که سرزمین‌های دور را دیده‌ای، بگو رنگین‌کمان کجا پنهان شده؟»
«گل سرخ، گل سرخ زیبا، تو که رازها در گوش باد نجوا کرده‌ای، بگو راز رنگین‌کمان چیست؟»

پیرمرد بر لبهٔ سنگی نشسته بود. عصای چوبی شکسته‌اش را تکانی داد، لبان چروک خورده‌اش را از هم گشود و دندان‌های زردش را آشکار کرد.

«به کجا می‌روی ای غریبه؟ لحظه‌ای در کنارم درنگ کن تا از تو با آنچه دیده‌ام سخن گویم. چشمان نابینای من چیزهایی می‌بیند که دیگران را توان دیدن نیست.»
«راز رنگین کمان را ماهی طلایی کوچک که دنیایی بزرگتر از برکهٔ آب نیافته، نمی‌داند. کبوتر سپیدِ خیال پرداز و گل سرخِ خود پسند نیز.»
«راز رنگین‌کمان را باید از کرکس پیر، از گرگ بیابان‌ها پرسید.»

دیگر صدای پیرمرد به گوش نمی‌رسید. جوان رفته بود. گویی نفس کهنهٔ پیرمرد، ریه‌های جوانش را می‌آزرد. مرد جوان رفته بود و سراغ رنگین‌کمان را از طاووس عشوه‌گر می‌گرفت.

هایکو

مارس 3, 2009

در میان درهٔ سبز
رودخانه‌ای جاری است
بر بالای قله
اما طوفان برف حکم می‌راند