انعکاس

آفتاب از میان پردهٔ رنگارنگ اتاق، به روی عروسک‌های بی‌شمارش می‌تابید. صبحانه‌اش شامل آب میوهٔ تازه، کیک شکلاتی و نان تست کره مالیده، جای همیشگی‌اش روی میز منتظر بود.

اولین شعاع نور که از پشت تپهٔ شنی سر کشید، پلک‌هایش را به آرامی حرکت داد. این خواب کوتاه و منقطع باعث شده بود تا برای مدتی هم که شده درد معدهٔ خالی‌اش را که چند روزی بود سنگینی غذا را حس نکرده بود، فراموش کند.

شیرینی‌های کشمشی را درون کیف کوچکش که با نقش ابرقهرمانان آراسته شده و برای راحتی بیشتر، چند جایش با ابر تودوزی شده بود، چپاند. آن را یک‌وری به پشت انداخت و صورتش را پیش آورد تا بوسه‌ای گرم را تحویل گیرد. سپس دوان دوان از در خارج شد.

بدن نحیفش را به سختی پیش می‌برد. چشمان بی‌رمقش به آرامی در کاسهٔ سر می‌چرخید و به دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت. به خرده‌ای نان روی زمین قانع بود. توان نداشت تا به دنبال حشرات یا موش‌ها بدود.

به آرامی به دانش‌آموز کوچک‌تر از خود نزدیک شد و به زور و با تهدید، بستهٔ بیسکوئیت کاکائویی‌اش را گرفت. آخر شیرینی کشمشی دوست نداشت.

کودکی لاغرتر از خودش، نان خشکیده‌ای را که در دست داشت نصف کرد و آن را به سوی او گرفت. قبل از اینکه بتواند نان را بگیرد، چشمانش سیاهی رفت و به زمین خورد.

کنار شوفاژ دیواری و درست زیر عکس تولدی باشکوه نشسته بود و به حرکت قطار مینیاتوری در مسیر دایره‌وارش می‌نگریست.

چشمان بی‌جانش به آسمان دوخته شده بود. آنجا که کرکس‌ها دایره‌ای ترسیم می‌کردند.

Advertisements

7 پاسخ to “انعکاس”

  1. اکالیپتوس Says:

    نمی دونم چرا حس کردم از بچگی خودت گفتی …

    تنهایی ، ترس ، بی علاقه گی ، بی امید …

    دردهایی که هر کدام برای از چا درآوردن هر آدمی کافیه

    تو خیال می کنی زندگی من مثل نوشته هایم سراسر از عشق و شیرینیه

    نه

    من زیبا می بینم و سعی می کنم زندگی رو دوست بدارم

    علی رغم تمام سختیهای که کشیده ام

    سختیهای من به اندازه ای است که کمتر کسی تجربه اش ار کرده

    تمام آن دردها را که گفتم تجربه کردم و گاهی می کنم

    وقتی بدانی می گذرد

    هر طور که باشی می گذرد

    پس سعی می کنی اگر هم خودفریبی باشد

    فکر کنی زیبا می گذرد

  2. ardeshir Says:

    چشمانت را باز كن و حقیقت را ببین

    این طبیعت است

    مرگ ما

    تداوم حیات گوركن است

    از برای همین

    گوركن

    فریاد زنده باد انسان سر نمی دهد

  3. ardeshir Says:

    🙂

  4. مسافر Says:

    سلام… اگه يه روزي آدما هم يه دايره تشكيل بدن كه بتون از نون‌هاشون حتي خشكيده‌هاش به هم ببخشن و با هم رفيق باشن ديگه نه نياز به ابر قهرمانهاي نقاشي شده هست، و نه كسي از كركس‌ها دايره‌ي مرگ رو به ذهن مي‌سپاره…
    آفتاب زندگيتون گرم و نوراني باد.

  5. غربت نشین Says:

    سلام

    این نوشته چیزی جز سکوت و تاسف رو در ذهنم یاداور نمیشه .

    بارها شاهد کودکان دستفروشی بودم که با نگاه معصومشون آدامس میفروشند و البته نه با زور

    و تهدید بلکه با دست رنج خودشون در پی لقمه نانی هستند .

  6. وی جی Says:

    سلام بر گوکن دوست داشتنی
    خوبی؟
    بابا این راز خوشگل نوشتنتو به ما هم بگو
    آخرشیییییییی…
    چاکریم
    موفق باشی
    بوسه

  7. masood hedayati Says:

    سلام دوست من خوبی نوشته هات واقعا خواندنی هستن من که با خوندنشون کلی حال می کنم ایده می گیرم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: