کابوس

تاریک است. درختان کاج، با برگ‌های خاکستری رنگ، ستارگان را از نظر پوشانده‌اند. زن در آستانهٔ درب کلبهٔ چوبی نشسته. جسم بی‌شکلی را به سویم دراز می‌کند: «بگیر، قلبت را با نفرت آغشتم.» چیزی در میان تنهٔ درختان حرکت می‌کند. صدای فریادی هوا را می‌شکافد: «افتاد!» درختان فرو می‌افتند. می‌دوم. درختان در پشت سرم به زمین می‌خورند و ابری تیره فضا را می‌پوشاند. صدای معلم به گوش می‌رسد: «دستت را نکش، وگرنه به سرت می‌کوبم.» دست‌هایم خون‌آلود است. خفاش‌ها از پشت نیمکت‌ها دهانشان را می‌جنبانند و سر تکان می‌دهند. نمی‌توانم بیرون بروم. درها بسته است. سقف از خفاش‌ها پوشانده شده. می‌خواهم فریاد بزنم. اما گلویم خشکیده، صدایم در نمی‌آید. سیل آدم‌ها، با چشمانی خیره به جلو، از کنارم عبور می‌کنند. دست یکی‌شان را با التماس می‌گیرم. پدرم است. کمک می‌خواهم. با مشت به سینه‌ام می‌کوبد. سقوط می‌کنم. در تاریکی فرو می‌روم. آن سوی تاریکی همهمهٔ مبهم آدم‌ها به گوش می‌رسد. فاصله‌شان خیلی دور است. کلمات غیرقابل تشخیص‌اند. موش‌ها یکی از پاهایم را خورده‌اند. به درون دالان می‌خزم. خود را پایین‌تر می‌کشم. به اعماق می‌روم. تنها یک صندلی شکسته کف اتاق است. پسری از پشت شیشه دست تکان می‌دهد. صدایش در میان قهقهٔ کفتارها گم می‌شود. کرم‌ها از میان سینه‌ام بیرون زده‌اند. گراز وحشی جامش را به سوی من بلند می‌کند: «به جمع ما خوش آمدی.»

Advertisements

5 پاسخ to “کابوس”

  1. گورکن Says:

    قبل از اینکه کامنتی بگذارید:
    این کابوس را در خواب ندیده‌ام، انعکاس زندگی‌ام است.

  2. مسافر Says:

    با مشت به سينه‌ام مي‌كوبد! واسه كسي كه تجربه‌اش كرده، ميدونه كه اين كلمات قادر به وصف دردش نيستند. نه درد مشت بلكه دردي كه واسه هميشه داخل سينه‌ي آدم مي‌مونه… تصورش يا بهتر بگم يادآوريش اذيتم مي‌كنه.

  3. اکالیپتوس Says:

    سلام دوست من

    خدت گفتی کابوس خواب تو نیست

    که اگر بود بعید می دانستم روحت به جسمت باز گردد

    زندگی

    آی زندگی تو را چگونه تفسیر کنم

    که از هر گوشه به تو می نگرم شکلی دگر و رنگی متفاوت به خود می گیری

    تنهایی

    می دانم

    وقتی هجوم آدم هایی بی شکل و تنها

    که تو هر لحظه فاصله می گیری

    و در کنج اتاقت می خزی

    کابوس هایت آغاز می شوند

    تنهایی …

    گورکن جان این قالب تو کامنت خصوصی نداره

    کاش عوضش کنی تا بشه گاهی هم خصوصی داد

    البته اگر به خلوتت آسیبی نرسد

  4. albert Says:

    دوستي هست…
    آرام كجاست؟

  5. غربت نشین Says:

    من تنها یک نفرم و دنیای کوچک خود .
    چشم بر میاورم تا کمی آنسوتر را بیینم » خداوندا اینجا تاریک است و غمی مبهم در سینه ام .

    اگر انعکاس زندگیتون اینه کمی سادهتر ببینید زمین خوردن درختان پشت سرتون رو .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: