Archive for فوریه 2009

گلابی‌های زمان

فوریه 24, 2009

پروانه‌ای بال‌هایش را برهم زد
در دوردست‌ها باران بارید
قلبم را پای درخت شوکران کاشتم
فرشته‌ای با بال‌هایی به رنگ نیلوفر کبود
اشک ریزان
گلابی‌های زمان را از درخت خاطرات بر می‌چید
بر لبهٔ سیاه‌چاله‌های فراموشی ایستاده بودم
که زمان در میان فضا خم شد
و بوسه‌ای از لبانم برگرفت

انعکاس

فوریه 11, 2009

آفتاب از میان پردهٔ رنگارنگ اتاق، به روی عروسک‌های بی‌شمارش می‌تابید. صبحانه‌اش شامل آب میوهٔ تازه، کیک شکلاتی و نان تست کره مالیده، جای همیشگی‌اش روی میز منتظر بود.

اولین شعاع نور که از پشت تپهٔ شنی سر کشید، پلک‌هایش را به آرامی حرکت داد. این خواب کوتاه و منقطع باعث شده بود تا برای مدتی هم که شده درد معدهٔ خالی‌اش را که چند روزی بود سنگینی غذا را حس نکرده بود، فراموش کند.

شیرینی‌های کشمشی را درون کیف کوچکش که با نقش ابرقهرمانان آراسته شده و برای راحتی بیشتر، چند جایش با ابر تودوزی شده بود، چپاند. آن را یک‌وری به پشت انداخت و صورتش را پیش آورد تا بوسه‌ای گرم را تحویل گیرد. سپس دوان دوان از در خارج شد.

بدن نحیفش را به سختی پیش می‌برد. چشمان بی‌رمقش به آرامی در کاسهٔ سر می‌چرخید و به دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت. به خرده‌ای نان روی زمین قانع بود. توان نداشت تا به دنبال حشرات یا موش‌ها بدود.

به آرامی به دانش‌آموز کوچک‌تر از خود نزدیک شد و به زور و با تهدید، بستهٔ بیسکوئیت کاکائویی‌اش را گرفت. آخر شیرینی کشمشی دوست نداشت.

کودکی لاغرتر از خودش، نان خشکیده‌ای را که در دست داشت نصف کرد و آن را به سوی او گرفت. قبل از اینکه بتواند نان را بگیرد، چشمانش سیاهی رفت و به زمین خورد.

کنار شوفاژ دیواری و درست زیر عکس تولدی باشکوه نشسته بود و به حرکت قطار مینیاتوری در مسیر دایره‌وارش می‌نگریست.

چشمان بی‌جانش به آسمان دوخته شده بود. آنجا که کرکس‌ها دایره‌ای ترسیم می‌کردند.

کابوس

فوریه 7, 2009

تاریک است. درختان کاج، با برگ‌های خاکستری رنگ، ستارگان را از نظر پوشانده‌اند. زن در آستانهٔ درب کلبهٔ چوبی نشسته. جسم بی‌شکلی را به سویم دراز می‌کند: «بگیر، قلبت را با نفرت آغشتم.» چیزی در میان تنهٔ درختان حرکت می‌کند. صدای فریادی هوا را می‌شکافد: «افتاد!» درختان فرو می‌افتند. می‌دوم. درختان در پشت سرم به زمین می‌خورند و ابری تیره فضا را می‌پوشاند. صدای معلم به گوش می‌رسد: «دستت را نکش، وگرنه به سرت می‌کوبم.» دست‌هایم خون‌آلود است. خفاش‌ها از پشت نیمکت‌ها دهانشان را می‌جنبانند و سر تکان می‌دهند. نمی‌توانم بیرون بروم. درها بسته است. سقف از خفاش‌ها پوشانده شده. می‌خواهم فریاد بزنم. اما گلویم خشکیده، صدایم در نمی‌آید. سیل آدم‌ها، با چشمانی خیره به جلو، از کنارم عبور می‌کنند. دست یکی‌شان را با التماس می‌گیرم. پدرم است. کمک می‌خواهم. با مشت به سینه‌ام می‌کوبد. سقوط می‌کنم. در تاریکی فرو می‌روم. آن سوی تاریکی همهمهٔ مبهم آدم‌ها به گوش می‌رسد. فاصله‌شان خیلی دور است. کلمات غیرقابل تشخیص‌اند. موش‌ها یکی از پاهایم را خورده‌اند. به درون دالان می‌خزم. خود را پایین‌تر می‌کشم. به اعماق می‌روم. تنها یک صندلی شکسته کف اتاق است. پسری از پشت شیشه دست تکان می‌دهد. صدایش در میان قهقهٔ کفتارها گم می‌شود. کرم‌ها از میان سینه‌ام بیرون زده‌اند. گراز وحشی جامش را به سوی من بلند می‌کند: «به جمع ما خوش آمدی.»

بدون عنوان

فوریه 4, 2009

تاکسی زرد رنگ سرعت خود را کم می‌کند. دختری در کنار خیابان، محتویات معده‌اش را به جوی آب می‌سپرد. زن چشمان کودکش را می‌پوشاند. مرد سر در گریبان فرو برده، اندیشهٔ مرگ می‌کند. رفتگر در فکر کاری است که باید دوباره انجام دهد. مردم جمع شده‌اند. داستان‌ها شکل می‌گیرد. بدنی بی‌جان، غرقه در خون خویش، به روی سنگ فرش افتاده.

خدایا! این تو نباشی. نمی‌توانم چشمانم را از صورت خرد شده‌ات برگیرم. وقتی تو، با آن نگاه زیبایت به زندگی، زنده بودن را تاب نیاوردی، من در این گورهای زیر زمینی‌ام، چگونه آن را تحمل خواهم کرد؟ آیا پایان من نیز همین خواهد بود؟

تب

فوریه 1, 2009

شب است. تنها ناله‌های کودک سکوت را می‌شکافد. سایه‌های روی دیوار در زیر نور ماه به رقص درآمده‌اند. جغد نیز به احترام خاموشی ستارگان نمی‌خواند. کودک ناله می‌کند. انگار باز هم تب دارد.

نه مادر. این تب نبود که مرا می‌سوزاند. این آتش نیاز به آغوشت بود که درونم شعله می‌کشید. بازوان گرمی که از من دریغ داشتی. تنها دلم را خوش کرده‌ام به لطافت دستانت که گاه گاه بر پیشانی‌ام می‌گذاردی.