Archive for ژانویه 2009

باغ پلاستیکی

ژانویه 28, 2009

خورشید در میان آسمان سپید می‌درخشد. رنگین کمان در تنگ بلورین جلوه نمایی می‌کند. چه نقش‌های شگفت انگیزی به روی خاک زده شده! و شبانگاه ماه از میان کاغذهای رنگی می‌تابد.

در میان باغی با درختان پلاستیکی قدم می‌زنم. آنجا که باد نمی‌وزد و هرگز باران زمینش را تر نکرده. انگار آن زنبور کوچک خیال ندارد از روی گل پر بکشد.

دوستانی دارم در آن سوی کابل‌های نورانی. خواب‌هایی دارم به رنگ پولاد پوسیده. و پرندگانم در جعبه‌های چوبی، آوازهای کنسرو شده می‌خوانند.

فکر می‌کنی به خاطر رنگ سپید آسمان است، که ابری ندارم؟

به سادگی یک رویا

ژانویه 24, 2009

بر فراز دشت سبز پرواز کردیم؛
لبخند خویش را به پیرمرد کشاورز بخشیدیم؛
مهتاب را میهمان شدیم؛
و در پایان،
قلب خود را در میان مزرعهٔ دوستی کاشتیم.

شفافیت بال‌های سنجاقک را لمس کردیم؛
خال‌های پینه‌دوز را شمردیم؛
زمختی دست‌های پدربزرگ،
لطافت قلب دختر صحرا را حس کردیم؛
و در پایان،
اشک‌هایمان را به باران سپردیم.

در میان دریای شهوت شنا کردیم؛
رویاهامان را در گوش یکدیگر نجوا کردیم؛
خسوف را به نظاره نشستیم؛
و در پایان،
تنها انسان‌هایی عادی بودیم.

هم قطار

ژانویه 20, 2009

شب است و باران،
نور چراغ قطاری، تاریکی شب را می‌شکافد.
این همان قطاری نیست که روزگاری ما سوارش شدیم؟
به دنبال سرابی مه آلود،
با قلبی سرشار از آرزو،
با رویای دنیایی زیباتر،
سرزمین کودکی‌هامان را ترک گفتیم؟

قطار خیلی وقت است که رفته
و از او تنها دو خط موازی بر خاطرات خاکستری‌ام باقیست.
دو خط که تا انتهای حیات روانند،
دو خط که هرگز به هم نمی‌رسند،
دو خط، یادآور رنج‌هایی که کشیده‌ایم،
دو خط، نشان سنگ دلی‌ها که دیده‌ایم،
دو خط، یادگار جدایی‌مان.

شب است و باران،
و صدای سوت قطاری در دوردست،
خواب ستارگان را آشفته می‌کند.

این شعر را برای یکی از هم‌قطاران قدیمی سروده بودم، و هنگام جدایی، در دفتر خاطراتش نگاشتم.

رویای نوزادِ غزه

ژانویه 16, 2009

کمتر از یک هفته از به گوش رسیدن صدای اولین گریه‌اش می‌گذشت. به پشت بر روی خاک افتاده و شکوه می‌کرد.

خدایا! مگر قبل از اینکه مرا به این دنیا بفرستی، نگفته بودی دنیایی زیبا آفریدی؟ من تنها آتش دیدم. نه از گل‌هایی که وعده داده بودی خبری بود، نه از آسمان آبی. به جای صدای پرندگان، فریادهای درد آلود به گوش می‌رسید. خون بود و مرگ.

خدایا! مگر نگفته بودی مادری خواهم داشت که همیشه می‌توانم در آغوشش آرام گیرم؟ پس چرا مادرم دست نداشت؟ مگر نگفته بودی پدری نگهبان من قرار خواهی داد؟ او که خود زیر آوار خفته بود.

خدایا! مگر نگفته بودی در قلب آدم‌ها انسانیت را نهاده‌ای؟ که عشق زیباترین احساس است؟ پس چرا هیچ کس قلبی ندارد؟ و من تنها نفرت حس می‌کنم؟

قلب کوچکش به آرامی ایستاد. گویی به اندازهٔ کافی طعم زندگی را چشیده بود.

چشم

ژانویه 12, 2009

چشمانی خواهم ساخت برایت.

چشمانی از بالهای پروانه،
تا با آن جستجو کنی رویای کودکی‌ات را،
در میان گرگ و میش حیات.

چشمانی از باران،
تا با آن به تماشا بنشینی سوگواری طبیعت را،
در میان کوهساران.

چشمانی از گل سرخ،
تا با آن دنبال کنی افسانهٔ محبت را،
در میان بازی‌های کودکانه.

چشمانی خواهم ساخت،
به شفافیت اشک‌هایم،
روشنتر از خواب دم صبح،
تا با آن در در فاصله دوستی و شرم،
پی معنای زندگی روان شوی.

پایان انسانیت

ژانویه 7, 2009

برای آرام
و به تمام آنان که در زیر باران گلوله جان سپردند.

باد می‌وزد. درها به هم کوبیده می‌شوند. روزگاری در این خانهٔ خاموش، غریو شادی به گوش می‌رسید. پیش از آنکه سرباز، مرگ را هدیه آوَرَد.

دیگر خونی در رگهایم باقی نمانده. مرا دیگر توان دیدن نیست. بگو آیا آن جگر گوشه‌ام است که از دور می‌آید؟

ترس در چشمان بی‌جانش موج می‌زند. گلوله‌ای بر پیشانی‌اش نشسته. درست همان‌جا که روزی پدر بر آن بوسه نهاد.

پدربزرگ، مگر نگفته بودی که مرگ درد ندارد؟ پس چرا زخم‌هایم انقدر سوزانند؟

آفتاب بر روی سکوت بشریت می‌تابد. روزی دیگر آغاز شده. اما آنها دیگر طلوع خورشید را نخواهند دید.

کودکانه

ژانویه 5, 2009

کنار دیوار افتاده بود. با موهای فرفری و چشمان آبی. تنها بود. انگار دیگر کسی او را نمی‌خواست. طوری با چشمان آبی‌اش به من زل زده بود، انگار خواهش می‌کرد او را با خود ببرم. برش داشتم. نه دستی داشت و نه پایی. تنها یک سر بود. یک سر با موهای فرفری و چشمان آبی.

وقتی موهایش را نوازش می‌کنم، چشمان آبی‌اش را می‌بندد. وقتی برایش کتاب می‌خوانم، چشمان آبی‌اش را می‌دوزد به تصاویر کتاب. وقتی درس‌هایم را می‌خوانم، با چشمان آبی‌اش نگاهم می‌کند. منتظر است تا هوا تاریک شود تا دوباره برایش کتاب بخوانم. و هنگام خواب می‌توانم در چشمان آبی‌اش بخوانم: بگذار کمی دیگر بیدارم بمانم.

گاهی نگاهش خیره می‌ماند به سقف. تنها آن زمان است که نمی‌دانم در پشت این چشمان آبی، به چه می‌اندیشد. شاید دلتنگ دختر بچه‌ای است که برایش لالایی می‌خواند. یا خاطره‌هایی دور از آن روزها که دست داشت و پایی، برایش زنده می‌شود.

عروسکم تنها سر دارد. سری با موهای فرفری و چشمان آبی. عروسکم زیبا نیست. اما من او را دوست می‌دارم.

میوه ممنوعه

ژانویه 2, 2009

رقص موهای پریشانش در باد، درخشش پوست بلورینش زیر نور مهتاب، دل آدم را برد.

خواست گل سرخی بدهد به حوا. گل‌ها خودپسندانه گفتند: «ما زیباتر از آنیم که به دست همچون توئی چیده شویم.» خواست تا خوشه گندمی دهد به او. گندم زار مغرورانه گفت: «این‌ها فرزندانم هستند، آینده دنیا به دست آنان رقم خواهد خورد.»

تنها درخت سیب بخشنده بود …