Archive for دسامبر 2008

اینجا آسمان آبی نیست

دسامبر 30, 2008

مردِ خسته قایقی می‌ساخت. کودک خرس عروسکی‌اش را به دست گرفت. دوره‌گرد کوله بار خود را می‌بست. دخترک زیر درخت بید، کتاب خود را گشود.

هنگام خداحافظی، رو گرداندی. اما من صدای قطره‌های باران را شنیدم.

مردِ خسته ته ماندهٔ نیرویش را به کار می‌گرفت تا پارو زند. می‌رفت به آن سوی دریاها. کودک میان دشت می‌دوید. دوره گرد راه دوم را انتخاب کرد، رهسپار سرزمین‌های دور بود. دخترک چشمانش را بست. بهای ورود به سرزمین خیال همین است.

بیا تا همین جا بمانیم. دیگر آسمان هیچ کجا آبی نیست.

کودک می‌گریست. پنجه‌های عروسک دستانش را بریده بود. دوره‌گرد کوله بار خود را به کناری نهاد. اینجا نیز پرستوها لانه‌ای بهتر از دیوار سیمانی نیافته‌اند. کشتی دخترک غرق شد. صخره‌های سیاه مسیر را از نظر می‌پوشاند. مردِ خسته دیگر نیرویی نداشت. پشت دریاها هم شهری نبود.

انشا

دسامبر 28, 2008

بالای صفحهٔ دفترش می‌نویسد «موضوع انشا: بهترین خاطرهٔ تابستان». کمی فکر می‌کند، سپس سعی می‌کند خوش خط‌تر بنویسد: «بهترین خاطرهٔ تابستان من روزی بود که می‌توانستم مثل بچه‌های دیگر بازی کنم، چرا که مردی آمد و تمام بسته‌های آدامسم را خرید.»

مرگ زمین

دسامبر 26, 2008

قطرات آب از روی شیشه به پایین می‌لغزند. تصویر لرزان برجی فلزی که خون زمین را می‌مکد از پشت آن پیداست. مترسک آهنین فریادکشان غول‌های سنگی را به کار بیشتر وا می‌دارد. عروسک پارچه‌ای در جوی آب تنها افتاده. دیگر دختر بچه‌ای نیست تا موهایش را شانه بزند.

درختان را در برابر چشمان دارکوب سر بریده‌اند. حال دیگر باد مانعی بر سر راه خویش نخواهد دید و بوی مرگ را تا دوردست‌ها خواهد رساند. تپه‌ها جای خود را به پلکانی سیمانی سپرده‌اند. ماهیان برکه دیگر دهان‌های کوچک خود را برای یافتن زندگی باز و بسته نخواهند کرد. و حال دیگر می‌دانم که این تیر عشق نبود که قلب سینه سرخ را شکافت.

قطرات آب روی شیشه سیاه رنگ بودند، و زمین در حالی که فریاد می‌کشید جان سپرد.

زندگی

دسامبر 21, 2008

«پرستو، ای پرستوی مهاجر، بگو زندگی را چگونه یافتی؟»
«زندگی دل بریدن است. دل بریدن از سرزمینی که در میان خاک آن قوت روزانه‌ات را یافته‌ای. دل بریدن از لانه‌ای که فرزندانت را در آن بزرگ کرده‌ای. دل بریدن از خاطره‌ها و پرواز به سوی آینده‌ای نامعلوم.»

«کبوتر، ای کبوتر نامه‌بر، بگو زندگی را چگونه یافتی؟»
«زندگی پیام‌ عشق و شادی است. همان زمانی است که محبت را جابه‌جا می‌کنی و قلبت در انتظار آن لحظه‌ای پر می‌کشد که پیغامی خطاب به خود بیابی.»

«هشت‌پا، ای هشت‌پای مادر، بگو زندگی را چگونه یافتی؟»
«زندگی ایثار است، فدا کردن خود برای آنان که دوستشان داری. زندگی را باید بخشید، باید سپرد به فرزندانی که در انتظار آمدن‌شان جان باختی.»

«بادبادک، ای بادبادک رنگارنگ، بگو زندگی را چگونه یافتی؟»
«زندگی انتظار است. هرگاه باد تو را به آسمان می‌برد، قلبت در انتظار لحظه‌ای می‌تپد که دستانی که دنباله‌ات را سخت می‌فشرند، دوباره در آغوشت گیرند.»

«گل سرخ، ای گل سرخ دلفریب، بگو زندگی را چگونه یافتی؟»
«زندگی لحظه‌ای است. زندگی را باید در همان دم جست که دستی برای چیدنت پیش می‌آید. می‌دانی که دیگر آسمان را نخواهی دید، اما برای همیشه نشان محبت یک عاشق خواهی بود.»

«عروسک، ای عروسک پارچه‌ای، بگو زندگی را چگونه یافتی؟»
«زندگی خاطره است. وقتی در گوشه‌ای افتاده‌ای و خاک چشمانت را پوشانده. و به یاد می‌آوری دستانی را که شانه بر مویت می‌کشید و لبانی را که بوسه بر گونه‌ات می‌نهاد و صدایی که با یادآوری لالایی‌هایش به خواب می‌روی.»

«درخت، ای تک درخت پیر، بگو زندگی را چگونه یافتی؟»
«زندگی امید است. حتی آن زمان که در کنار پیاده رو، در میان شهر روییده‌ای، دانه‌های خود را به دست باد می‌سپری به امید آنکه هنگامی که چشم باز می‌کنند، خود را در میان جنگل بیابند.»

«گورکن، ای گورکن تنها که در دالان‌های تاریکت، در گورهای زیرزمینی که به دست خود حفر کرده‌ای، اسیری. تو زندگی را چگونه یافته‌ای؟»

غروب

دسامبر 18, 2008

باد از میان دشت عبور کرد. گل سپیدی عطرش را به او سپرد. شاپرک پیغامی می‌برد به راه دور. پینه‌دوز بال‌هایش را رو به طلوع خورشید گشوده بود.

«تو چیستی ای عشق؟ که این چنین در وصفت سروده‌اند؟»

کودک دنباله بادبادکی به دست داشت. زن به آن سوی سرنوشت چشم دوخته بود. دلدادگان در آغوش یکدیگر خفته بودند. مرد غروب آفتاب را نظاره‌گر بود.

«تو را چه می‌شود ای عشق؟ چرا این‌گونه از من گریزانی؟»

پنجره‌ها را پرده سیاهی پوشانده است. ماه سرخ‌گون شده. باران دیگر رنگی ندارد. تنها خاطرهٔ غروبی دلگیر باقی مانده است.

قطارها

دسامبر 15, 2008

زیبایی خیره کننده تصاویر گناه آلود بر صفحه تخت،
فریبندگی این نقاب که شیاطین بر چهره دارند.

به کجا می‌روید ای قطارهای تندرو؟
کدامین‌تان به سوی بهشت روانه‌اید؟

بیا ای غریبه،
بیا و اشک‌هایت را با من شریک شو.

گل سرخ

دسامبر 13, 2008

ای انسانهایی که هنگام عبور از جادهٔ زندگی
گاه‌گاهی ایستاده‌اید،
از دلتنگی‌هایم پرسیده‌اید،
دردهایم را گوش سپرده‌اید،
گاهی لبخندی بر لبانم نشانده‌اید؛
گل سرخی ندارم بدرقه راه‌تان کنم،
به پاس محبتتان.

ای انسانهایی که برایم سروده‌اید از عشق،
زیبایی‌ها را به من بازشناسانده‌اید؛
ای انسانهایی که برایم نوشته‌اید از غم و رنج،
انسانیت را به من آموخته‌اید؛
و حال خود در خاک خفته‌اید؛
گل سرخی ندارم تا بر آرامگاه‌تان بگذارم،
یادگار یادتان.

ای انسانهایی که دوستم داشته‌اید،
خنده‌هایتان را نثارم کرده‌اید،
اشک را از گونه‌هایم پاک کرده‌اید،
به یاری گرمای آغوشتان زمستان‌های سخت زندگی را به سر آورده‌ام؛
گل سرخی ندارم به دستتان بدهم،
ستایش دوستی‌مان.

گل سرخی ندارم …

دیدار با طبیعت

دسامبر 8, 2008

رفته بودم تا دیداری تازه کنم با طبیعت. اما هیاهوی شهر نگذاشت تا بشنوم صدای کلاغ را، دیوارهایش نگذاشت تا ببینیم سبزی صنوبر را، سنگ فرشش نگذاشت تا پاهای برهنه‌ام حس کند نرمی خاک را، لطافت علف را، ساختمان‌هایش نگذاشت تا دریابم بلندی کوه را. آب در حوضچه‌هایش اسیر بود، جغد را در قفس محبوس کرده بودند.

و لوله‌ها، لوله‌ها همه جا بودند. لوله‌هایی برای مکیدن حیات، مکیدن عشق. لوله‌هایی که تا انتهای زندگی روان بودند. لوله‌هایی به وسعت مرگ.

بزی را دیدیم چمن پلاستیکی می‌خورد، سگی را دیدم در میان زباله‌ها به دنبال آذوقه می‌گشت تا نیرویی دهد بدن نحیفش را. در نگاهشان فاصله‌ها را یافتم، خسوف نوع بشر را.

رفته بودم تا دیداری تازه کنم با طبیعت. اما چیزی نیافتم جز مخروبه‌های تمدن بشری …

لالایی

دسامبر 5, 2008

بخواب ای کودکم. سنگ‌دلی‌ها دیده‌ای و بی‌رحمی‌ها. سختی‌ها کشیده‌ای در این دنیای هفت رنگ. کجا بود ناجی جهان، آن زمان که خانه‌مان را ویران کردند، خواهرانت را سلاخی کردند؟ مگر چه کرده بودیم که مستحق چنین عذابی باشیم؟

بخواب ای فرزندم، تا شاید فراموش کنی امروز را. روزی که این موجودات درنده خو، آنان که نام انسان بر خود نهاده‌اند، دریدند بدن هم نوعانشان را، تا خانه‌های سیاهشان را وجبی دیگر گسترده کنند. امروز که خدا نیز پشیمان گشت از کرده‌ی خویش و شیطان به معصومیت خودش ایمان آورد.

بخواب ای کودکم. چشمان سوخته از اشکت را پاک خواهم کرد. شمعی روشن خواهم کرد برای برادر از دست رفته‌ات.

بخواب ای کودکم، فردا روزی دگر خواهد بود …