گل و رویا

خواستم نقاشی باشم، تا دنیا را رنگی بزنم از شادی. خاکستری‌هایش را بزدایم، تیرگی‌هایش را روشن کنم. آسمانش را دوباره آبی کنم. رنگی از عشق بزنم دل آدم‌هایش را.

خواستم پاک‌کنی باشم تا دنیا را پاک کنم از وجود بدی‌ها، خودخواهی‌ها، افسردگی‌ها و دلتنگی‌ها. پاک کنم ذهن آدم‌هایش را از تیرگی‌ها، تا شاید دوباره بیاد بیاورند زیبایی‌ها را. بزدایم افکارشان را از دود، تا شاید پیدا کنند دوباره یکدیگر را.

خواستم درختی باشم، تا روزی رهگذری در سایه آن بیارامد و خستگی راه از تن بدر کند. کودکان از شاخه‌هایش آویزان شوند و شادی کنند. مسکینی با خوردن میوه‌هایش نیرو کسب کند برای به سر آوردن روز تلخی دیگر. شاعری وصفی بسراید از برگ‌های درهم تنیده‌اش. دلدادگانی حک کنند بر روی تنه‌اش، لحظه‌های زیبای زندگی‌شان را.

خواستم مرهمی باشم بر قلب زخم خورده‌ات، خسته از جفای فلک، شکسته از بی‌وفایی روزگار. خواستم تکه پارچه‌ای باشم تا با آن اشک‌هایی را پاک کنی که از اعماق وجود دلتنگت سر چشمه گرفته بود، دلتنگ روزهای خوب گذشته، آن زمان که چمن سبزتر بود و نور روشن‌تر.

اما ندانستم که انسانی بیش نیستم، ساخته شده از گل و رویا …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: