Archive for نوامبر 2008

زیر آسمان پولادین

نوامبر 29, 2008

زیر آسمان پولادین،
انسانهایی را دیدم که پناهی ندارند جز مخروبه‌ها،
و خداوند روزی‌شان را در کیسه‌های سیاه و سبز می‌فرستد.
پرندگان فراموش کرده‌اند پرواز را،
در زیر آسمان پولادین.

زیر آسمان پولادین،
کودکان مشتاقانه انتظار می‌کشند تا قلب‌هایشان با تکه‌ای فلز تعویض شود،
فرو بروند در دالان‌های تاریک زیر زمینی،
دل سنگ را بشکافند در جستجوی زندگی‌ای سخت‌تر.
پروانه‌ها رنگی جز خاکستری ندارند بر بال‌هایشان،
در زیر آسمان پولادین.

زیر آسمان پولادین،
آدمیان در گورهایی فلزی مدفون شده‌اند،
روحشان نیز نمی‌تواند از دیوارهای سختش عبور کند،
خونی در رگهاشان باقی نمانده است.
درختان جایی ندارند،
در زیر آسمان پولادین.

زیر آسمان پولادین،
اسکناس حکمرانی می‌کند،
خنجرهایشان را از پشت فرو می‌کنند بردگانش.
حتی اشک نیز به چشمانم نمی‌آید،
در زیر آسمان پولادین.

سخن می‌گفت مادرم زمین

نوامبر 25, 2008

برو و زندگی کن، دوست بدار و دوست داشته باش. عشق خود را با دیگران تقسیم کن. آغوشت را بگشا به روی آنان که دوستشان داری و لبخند بزن به آنان که لحظه‌ای در مقابلت درنگ می‌کنند. محبتت را نثار همگان کن.

و آنگاه که دلت را شکستند، به سوی من بازآ تا زخم‌هایت را التیام بخشم.

برو و مردمی را ببین که در زندان‌هایی که خود ساخته‌اند، اسیرند. فراموش کرده‌اند آبی آسمان را، سبزی درختان و لطافت بال پروانه را. اما خوب می‌شناسند سختی فلز را. برو و کسانی را ببین که نام خود را انسان نهاده‌اند اما بویی نبرده‌اند از انسانیت. قلب‌هایشان از سنگ است. برادران خود را به دست خویش در خاک کردند و اشکی نریختند برای مرگ کودکانشان.

و آنگاه که دیگر قلبت دیدن آنها را تاب نداشت، به سوی من بازآ تا پاک کنم اشک‌ها را از گونه‌هایت.

برو و فرزندانی داشته باش. با شادی‌شان شاد شو و با غصه‌هاشان غمگین. هنگام بازی آنها را بر دوش خود سوار کن و دست نوازش بر سرشان بکش، آن زمان که اشک در چشمانشان حلقه زد. دوست داشتن را به آنان بیاموز و انسان بودن را.

و آنگاه که تو را فراموش کردند، به سوی من بازآ تا سنگ صبور دلتنگی‌هایت باشم.

برو و سخن بگو از نور و دوستی، از روزگار کهن، آن زمان که مردم هنوز فراموش نکرده بودند عشق ورزیدن را. بگو از سنگ‌پشتی که کودکانش را در ساحل رها کرد به امید آنکه روزی آنها را دوباره در دریا بازیابد. بیادشان بیاور دوستی و محبت و مهربانی را.

و آنگاه که خسته شدی از تمام این‌ها، آن زمان که دیگر نه دستی بود که دستانت را بفشارد و نه گوشی بود که بتواند بشنود صدای قلبت را، به سوی من بازآ تا دوباره در آغوش بگیرمت …

گل و رویا

نوامبر 25, 2008

خواستم نقاشی باشم، تا دنیا را رنگی بزنم از شادی. خاکستری‌هایش را بزدایم، تیرگی‌هایش را روشن کنم. آسمانش را دوباره آبی کنم. رنگی از عشق بزنم دل آدم‌هایش را.

خواستم پاک‌کنی باشم تا دنیا را پاک کنم از وجود بدی‌ها، خودخواهی‌ها، افسردگی‌ها و دلتنگی‌ها. پاک کنم ذهن آدم‌هایش را از تیرگی‌ها، تا شاید دوباره بیاد بیاورند زیبایی‌ها را. بزدایم افکارشان را از دود، تا شاید پیدا کنند دوباره یکدیگر را.

خواستم درختی باشم، تا روزی رهگذری در سایه آن بیارامد و خستگی راه از تن بدر کند. کودکان از شاخه‌هایش آویزان شوند و شادی کنند. مسکینی با خوردن میوه‌هایش نیرو کسب کند برای به سر آوردن روز تلخی دیگر. شاعری وصفی بسراید از برگ‌های درهم تنیده‌اش. دلدادگانی حک کنند بر روی تنه‌اش، لحظه‌های زیبای زندگی‌شان را.

خواستم مرهمی باشم بر قلب زخم خورده‌ات، خسته از جفای فلک، شکسته از بی‌وفایی روزگار. خواستم تکه پارچه‌ای باشم تا با آن اشک‌هایی را پاک کنی که از اعماق وجود دلتنگت سر چشمه گرفته بود، دلتنگ روزهای خوب گذشته، آن زمان که چمن سبزتر بود و نور روشن‌تر.

اما ندانستم که انسانی بیش نیستم، ساخته شده از گل و رویا …

عروسک پلاستیکی

نوامبر 23, 2008

می‌دوم در میان هیاهوی شهر،
آیا به خورشید خواهم رسید پیش از آنکه غروب کند؟

به پیش می‌روم سوار بر قوطی‌ای فلزی،
از کنار صف آهن پاره‌هایی بی‌جان،
تا شاید جایی بیابم برای خواباندن زیبای نقره‌ای‌ام.

آیا تکه کاغذهای سبزم کافی خواهد بود تا رنگی از پوچی بزنم مکعب خاکستری‌ام را؟

چه شد رویای کودکی‌ام؟
دنیا را فروخته‌ام در مقابل عروسکی پلاستیکی …

نقطه بی‌بازگشت

نوامبر 19, 2008

چه بی‌رحم است دنیای بزرگ‌سالان. دروغ‌گو و متظاهر. دوست‌داشتنشان هم بزرگ‌سالی است. تنها در ظاهر به یکدیگر لبخند تحویل می‌دهند، هم‌دیگر را با الفاظ زیبا خطاب قرار می‌دهند، اما در درون می‌دانند که تمام این‌ها دروغی بیش نیست. تنها کودکان خوشحال هستند، چرا که هنوز نمی‌شناسند دنیای بزرگ‌سالانشان را. تصور می‌کنند واقعا مورد محبت هستند و با تمام وجودشان به دیگران عشق می‌ورزند.

من را هم به این منجلاب کشانیده‌اند. اما من کسی را نداشتم که به من بیاموزد چگونه مانند دیگر انسان‌ها باشم، دروغ‌گو و دورو. یادنگرفته‌ام چگونه کودک نباشم. و چه بی‌رحمانه است دیدن پدر و مادری که به فرزند خویش می‌آموزند که فراموش کند چه کسی بوده و از کجا آمده است و به روش خودشان او را برای زندگی در دنیای بزرگ‌سالی آماده کنند.

کودکان بزرگ می‌شوند و یاد می‌گیرند که چگونه انسان نباشند و من را که از این قطار تندرو جا مانده‌ام در پشت‌سر خود باقی می‌گذارند. زمان می‌گذرد و من به دنبال کودکان بیشتری می‌گردم تا با آنان باشم و شاهد از بین رفتن کودکی‌شان. می‌گردم و می‌گردم تا شاید به بزرگ‌سالی بر بخورم که کودکی خود را فراموش نکرده باشد. چه وحشتناک است. هیچ کس کودکی خود را آن طور که بود به خاطر نمی‌آورد. همه به دنبال گمشده‌ای می‌گردند که سالیان قبل افرادی دیگر آن را نابود کرده‌اند. و حال اینان نیز همین کار را با فرزندان خویش می‌کنند.

شکل دیگری نمی‌تواند باشد. چرا که دیگر کسی بیاد نمی‌آورد چگونه باید دوست دیگری باشد. چطور می‌توان با یک سلام دوست شد، با یک لبخند تمام محبت خود را به دیگری بخشید و چگونه هنگام جدایی برای این دوست تازه اشک ریخت.

مرا هم وارد این دنیای کثیف کرده‌اند. ولی کسی به من یاد نداده بود بزرگ‌سال باشم. دیگر سلام به معنی دوست بودن نیست. لبخند یعنی فقط دارم تحملت می‌کنم. می‌خواهم به پیش بروم اما نمی‌دانم چگونه باید نقاب بر چهره نهاد و خود نبود. می‌خواهم بازگردم، اما دیگر دیر شده است. از نقطه بی‌بازگشت عبور کرده‌ام. برای همیشه گم شده‌ام …

آوای زمین

نوامبر 17, 2008

گوش سپرده‌ام به آوای زمین.
شکایت می‌کند از فرزندانش،
که چگونه او را نابود ساخته‌اند.
صدایشان قلبش را به درد می‌آورد،
آنگاه که شکایت می‌کنند از باران و برف.
غم گلویش را چنگ می‌زند،
هنگامی که این فرزندان ناخلفش فرشتگان سبزش را نابود می‌سازند.
و آن زمان که سینه‌اش را شکافتند، فریادی برنیاورد.

گوش سپرده‌ام به آوای زمین.
سخن می‌گوید از گذشته‌های دور.
از سر تنهایی بود که خواست فرزندی بیاورد.
همراهش باشد در سختی‌ها،
در آغوشش بگیرد هروقت هوای گریستن داشت،
برایش لالایی بخواند هرگاه دلش گرفت.
اما افسوس که فرزندانش او را از یاد برده‌اند.
کسی نمی‌شنود صدای دلنشینش را.

گوش سپرده‌ام به آوای زمین.
همدمی ندارد تا برایش بگوید از دلتنگی‌هایش.
سنگ صبوری ندارد تا دردهایش را با او شریک شود.
به که می‌توان پناه برد از فرزند خویش‌تن؟

گوش سپرده‌ام به آوای زمین.
صدایش چه حزن انگیز است.
قلبش شکست پروانه،
وقتی شنید صدای مادرش را.
بر او گریست خارپشت،
وقتی آواز مادر از میان بوته‌زار گذشت.

گوش سپرده بودم به آوای زمین.
صدایش گم شد در میان هیاهوی شهر …

خاطرات

نوامبر 17, 2008

زندگی چیزی جز خاطرات نیست. آنگاه که بیاد می‌آوری روزهای زیبایی را که گذشته‌اند. چه کسی گفته بود که دیگر باز نمی‌گردد آن دوران؟ لحظه‌های زیبای زندگی همواره درونم زنده خواهند بود. انسانهایی که دوست داشته‌ام. شاید هرگز آنها را دوباره ملاقات نکنم، اما خاطره‌ها ما را به هم پیوند داده‌اند.

گاهی دلم تنگ می‌شود برایشان. لختی درنگ می‌کنم و به یاد می‌آورم تمام لحظاتی را که با هم گذرانده‌ایم. لبخندشان، دست‌های گرمشان و کلمات زیبایی که وجودم را نوازش می‌داد.

روزها می‌گذرند و تنها ردپایی از آنها بر افکار خاکستری‌ام باقی است. آیا کسی مرا به خاطر خواهد آورد، حال که زمان بینمان جدایی انداخته است؟ آیا من نیز در خاطر کسی زنده‌ام؟

می‌نویسم …

نوامبر 16, 2008

می‌نویسم نه به این خاطر که حرفی زده باشم، نه به این دلیل که شهرتی کسب کنم، اهمیتی نمی‌دهم کسی نوشته‌هایم را می‌خواند یا نه. می‌نویسم تا تسکینی باشد برای روح زخم خورده‌ام، گرفتار در این جسم خاکی …