زمانی کودکی داشتم با قلبی لطیف،
او را در پوستهای پولادین نهادم تا از گزند روزگار در امان مانَد،
پوستهای آنقدر زخیم که خودم نیز نتوانستم بدان راه یابم.
درون این پوستهی پولادین کودکی نهفته است،
و آن هنگام که باد از وزیدن باز میایستد،
صدایش را میشونم که تنهاییهایم را زمزمه میکند.
آوریل 28, 2010 در 9:50 ب.ظ.
اما اگر کودک درونت بزرگ می شد و پر و بال می گرفت و به یک آدم منفعت طلب و دورو تبدیل می شدی که همه روابط و تمایلاتش رو با متر کردن شخص مقابل و طرف مقابلش انجام می داد که ببینه براش می ارزه یا نه شاید اونوقت دیگه تنها نبوی حتی اگه روزها باد نیاد و یا تنهایی ات از جنسی دیگر می بود جنس پست مادی آن
خوبی . روزهای زیادی است که گم شده ای . انگار که خودت رو گم کرده بودی … خوشحالم که هنوز زیبایی ها رو در کنار زشتی ها می تونی ببینی