باران تندی میبارید. مردی با پالتو مشکی بلند و چتری در دست عبور میکرد. باد چتر را با خود میکشید و مرد به باران لعنت میفرستاد. دختری زیر سایهبان ایستاده بود و نگاهش متناوباً از آینهٔ کوچکی در دستش به روی صفحهٔ ساعت مچی میلغزید و بازمیگشت. باران آرایش صورتش را به هم ریخته بود. گربهای با نقشهای سیاه بر روی بدن سپیدش در کنار جوی آب جان میسپرد. چند قدم آن طرفتر، دو پسر نوجوان، تفنگ شکاری به دست با رضایت لبخند میزدند. پیرمرد دستانش را در جیب فرو برده بود. آسمان برقی میزند. لحظهای تصاویر جلوی چشمانش جان میگیرند: رقص موهای نوهاش در نسیم. لبخند دلنواز دخترش. بعد دوباره تاریکی است و صدای ریزش قطرات باران.
ای باران، ببار بر من! این زخم کهنه را که بر قلب دارم التیام بخش. نفرت و تاریکی را از آن بزدا. بگذار تا نور دوباره بدان راه یابد. افسوس، افسوس که این نابخرد مردمان تو را نیز به تمدن خویش آلودهاند.
مه 6, 2009 در 7:36 ب.ظ.
سلام…
شاید یه روزی تمدن بارون به تمدن آدما چربید و این دفعه اون آدما رو اسیدی کرد. تا وقتی که رعد و برق باشه، همون چند لحظه نورش کافیه تا بارون توی تاریکی راهش رو پیدا کنه و قلبها رو بشوره و دیده ها رو جلا بده.
شاد و موفق باشید.