می 22, 2009 با گورکن
مرا در میان صحرا به خاک بسپارید،
پای درختان نخل.
همانجا که صدای آواز گنجشکان از میان شاخههای درختان به گوش میرسد،
و بوی دریا از دوردست به مشام.
آنجا که باد رویاهایم را با خود برد،
باران خوابهایم را شست،
و خاک اشکهایم را بلعید.
آنجا که غروب آفتابش دلگیر نیست،
ستارههایش خندانند،
و مردمانش هر یک گل سرخی در سینه دارند.
مرا در میان صحرا به خاک بسپارید،
زیر سایهٔ نخلها،
همانجا که آوای حیات را شنیدم.
ارسال شده در اشعار | 9 Comments »
می 1, 2009 با گورکن
باران تندی میبارید. مردی با پالتو مشکی بلند و چتری در دست عبور میکرد. باد چتر را با خود میکشید و مرد به باران لعنت میفرستاد. دختری زیر سایهبان ایستاده بود و نگاهش متناوباً از آینهٔ کوچکی در دستش به روی صفحهٔ ساعت مچی میلغزید و بازمیگشت. باران آرایش صورتش را به هم ریخته بود. گربهای با نقشهای سیاه بر روی بدن سپیدش در کنار جوی آب جان میسپرد. چند قدم آن طرفتر، دو پسر نوجوان، تفنگ شکاری به دست با رضایت لبخند میزدند. پیرمرد دستانش را در جیب فرو برده بود. آسمان برقی میزند. لحظهای تصاویر جلوی چشمانش جان میگیرند: رقص موهای نوهاش در نسیم. لبخند دلنواز دخترش. بعد دوباره تاریکی است و صدای ریزش قطرات باران.
ای باران، ببار بر من! این زخم کهنه را که بر قلب دارم التیام بخش. نفرت و تاریکی را از آن بزدا. بگذار تا نور دوباره بدان راه یابد. افسوس، افسوس که این نابخرد مردمان تو را نیز به تمدن خویش آلودهاند.
ارسال شده در اشعار | 1 نظر »
آوریل 9, 2009 با گورکن
کبک، فارغ و بیخیال، در میان گلزار گشت میزد. متوجه نبود که ماده روباه در همان نزدیکی کمین کرده است. پسر بچه که روباه را آمادهٔ جهش دید، سنگی پراند و صدایی در آورد که کبک و روباه را فراری داد.
آن شب سه بچه روباه از گرسنگی جان سپردند.
ارسال شده در دست نوشته ها | 5 Comments »
مارس 23, 2009 با گورکن
من اسبی کهنسالم
که در میان برگهای ریواس
در بند درختی پیرم
ارسال شده در هایکو | 5 Comments »
مارس 20, 2009 با گورکن
خدایا، اگر قول بدهم دیگر غذایم را، هر چقدر هم که بد به نظر برسد، اتلاف نکنم، به این کودک کمک خواهی کرد؟
سال دیگری گذشت و هنوز هم در سراسر جهان انسانها در اثر کمبود غذا از نعمت زیستن محروم میشوند. شاید اگر میدانستیم که تنها با ضایعات نانی که هر روزه در تهران به دور ریخته میشود میتوان چند میلیون انسان را از گرسنگی نجات داد، کمی بیشتر دقت میکردیم.
امیدوارم این تصویر همواره به عنوان یادآوری برای ما باشد، که در سال جدید، تا هنوز فرصت باقی است، کمی در رفتار خود تجدید نظر کنیم. شاید هنوز برای ساختن دنیایی مهربانتر دیر نشده باشد.
ارسال شده در دست نوشته ها | 4 Comments »
مارس 15, 2009 با گورکن
صبحگاهان که از شیب تند خیابان پایین میروم، آفتاب به روی تپههای لُخت و خاکی رنگ میتابد. دود سپیدی که از کارخانهٔ سیمان بلند میشود، تک درخت خشکیدهای را که سالهاست بر روی بلندترین تپه بدون ترس از تندباد بیحرکت ایستاده، از نظر میپوشاند. و هنگامی که به سیل ماشینها که به سرعت به سوی مقصد نامعینی در حرکتاند نگاه میکنم، صدای سهرههای کوچکی که بر روی ساختمانهای نیمساخته جفت خود را به آواز میخوانند، به یادم میآورد که هنوز هم در همان دنیای آبی بزرگ قدیمی هستم، که هنوز هم زندگی میتواند زیبا باشد.
ارسال شده در دست نوشته ها | 3 Comments »
مارس 8, 2009 با گورکن
«ماهی، ماهی طلایی کوچک، تو که با قطرههای باران عشق بازی کردهای، بگو رنگینکمان را کجا میتوان یافت؟»
«کبوتر، کبوتر سپید بلندپرواز، تو که آسمان در آغوشت کشیده، تو که سرزمینهای دور را دیدهای، بگو رنگینکمان کجا پنهان شده؟»
«گل سرخ، گل سرخ زیبا، تو که رازها در گوش باد نجوا کردهای، بگو راز رنگینکمان چیست؟»
پیرمرد بر لبهٔ سنگی نشسته بود. عصای چوبی شکستهاش را تکانی داد، لبان چروک خوردهاش را از هم گشود و دندانهای زردش را آشکار کرد.
«به کجا میروی ای غریبه؟ لحظهای در کنارم درنگ کن تا از تو با آنچه دیدهام سخن گویم. چشمان نابینای من چیزهایی میبیند که دیگران را توان دیدن نیست.»
«راز رنگین کمان را ماهی طلایی کوچک که دنیایی بزرگتر از برکهٔ آب نیافته، نمیداند. کبوتر سپیدِ خیال پرداز و گل سرخِ خود پسند نیز.»
«راز رنگینکمان را باید از کرکس پیر، از گرگ بیابانها پرسید.»
دیگر صدای پیرمرد به گوش نمیرسید. جوان رفته بود. گویی نفس کهنهٔ پیرمرد، ریههای جوانش را میآزرد. مرد جوان رفته بود و سراغ رنگینکمان را از طاووس عشوهگر میگرفت.
ارسال شده در دست نوشته ها | 3 Comments »
مارس 3, 2009 با گورکن
در میان درهٔ سبز
رودخانهای جاری است
بر بالای قله
اما طوفان برف حکم میراند
ارسال شده در هایکو | 5 Comments »
فوریه 24, 2009 با گورکن
پروانهای بالهایش را برهم زد
در دوردستها باران بارید
قلبم را پای درخت شوکران کاشتم
فرشتهای با بالهایی به رنگ نیلوفر کبود
اشک ریزان
گلابیهای زمان را از درخت خاطرات بر میچید
بر لبهٔ سیاهچالههای فراموشی ایستاده بودم
که زمان در میان فضا خم شد
و بوسهای از لبانم برگرفت
ارسال شده در اشعار | 6 Comments »
فوریه 11, 2009 با گورکن
آفتاب از میان پردهٔ رنگارنگ اتاق، به روی عروسکهای بیشمارش میتابید. صبحانهاش شامل آب میوهٔ تازه، کیک شکلاتی و نان تست کره مالیده، جای همیشگیاش روی میز منتظر بود.
اولین شعاع نور که از پشت تپهٔ شنی سر کشید، پلکهایش را به آرامی حرکت داد. این خواب کوتاه و منقطع باعث شده بود تا برای مدتی هم که شده درد معدهٔ خالیاش را که چند روزی بود سنگینی غذا را حس نکرده بود، فراموش کند.
شیرینیهای کشمشی را درون کیف کوچکش که با نقش ابرقهرمانان آراسته شده و برای راحتی بیشتر، چند جایش با ابر تودوزی شده بود، چپاند. آن را یکوری به پشت انداخت و صورتش را پیش آورد تا بوسهای گرم را تحویل گیرد. سپس دوان دوان از در خارج شد.
بدن نحیفش را به سختی پیش میبرد. چشمان بیرمقش به آرامی در کاسهٔ سر میچرخید و به دنبال چیزی برای خوردن میگشت. به خردهای نان روی زمین قانع بود. توان نداشت تا به دنبال حشرات یا موشها بدود.
به آرامی به دانشآموز کوچکتر از خود نزدیک شد و به زور و با تهدید، بستهٔ بیسکوئیت کاکائوییاش را گرفت. آخر شیرینی کشمشی دوست نداشت.
کودکی لاغرتر از خودش، نان خشکیدهای را که در دست داشت نصف کرد و آن را به سوی او گرفت. قبل از اینکه بتواند نان را بگیرد، چشمانش سیاهی رفت و به زمین خورد.
کنار شوفاژ دیواری و درست زیر عکس تولدی باشکوه نشسته بود و به حرکت قطار مینیاتوری در مسیر دایرهوارش مینگریست.
چشمان بیجانش به آسمان دوخته شده بود. آنجا که کرکسها دایرهای ترسیم میکردند.
ارسال شده در دست نوشته ها | 7 Comments »
فوریه 7, 2009 با گورکن
تاریک است. درختان کاج، با برگهای خاکستری رنگ، ستارگان را از نظر پوشاندهاند. زن در آستانهٔ درب کلبهٔ چوبی نشسته. جسم بیشکلی را به سویم دراز میکند: «بگیر، قلبت را با نفرت آغشتم.» چیزی در میان تنهٔ درختان حرکت میکند. صدای فریادی هوا را میشکافد: «افتاد!» درختان فرو میافتند. میدوم. درختان در پشت سرم به زمین میخورند و ابری تیره فضا را میپوشاند. صدای معلم به گوش میرسد: «دستت را نکش، وگرنه به سرت میکوبم.» دستهایم خونآلود است. خفاشها از پشت نیمکتها دهانشان را میجنبانند و سر تکان میدهند. نمیتوانم بیرون بروم. درها بسته است. سقف از خفاشها پوشانده شده. میخواهم فریاد بزنم. اما گلویم خشکیده، صدایم در نمیآید. سیل آدمها، با چشمانی خیره به جلو، از کنارم عبور میکنند. دست یکیشان را با التماس میگیرم. پدرم است. کمک میخواهم. با مشت به سینهام میکوبد. سقوط میکنم. در تاریکی فرو میروم. آن سوی تاریکی همهمهٔ مبهم آدمها به گوش میرسد. فاصلهشان خیلی دور است. کلمات غیرقابل تشخیصاند. موشها یکی از پاهایم را خوردهاند. به درون دالان میخزم. خود را پایینتر میکشم. به اعماق میروم. تنها یک صندلی شکسته کف اتاق است. پسری از پشت شیشه دست تکان میدهد. صدایش در میان قهقهٔ کفتارها گم میشود. کرمها از میان سینهام بیرون زدهاند. گراز وحشی جامش را به سوی من بلند میکند: «به جمع ما خوش آمدی.»
ارسال شده در دست نوشته ها | 5 Comments »
فوریه 4, 2009 با گورکن
تاکسی زرد رنگ سرعت خود را کم میکند. دختری در کنار خیابان، محتویات معدهاش را به جوی آب میسپرد. زن چشمان کودکش را میپوشاند. مرد سر در گریبان فرو برده، اندیشهٔ مرگ میکند. رفتگر در فکر کاری است که باید دوباره انجام دهد. مردم جمع شدهاند. داستانها شکل میگیرد. بدنی بیجان، غرقه در خون خویش، به روی سنگ فرش افتاده.
خدایا! این تو نباشی. نمیتوانم چشمانم را از صورت خرد شدهات برگیرم. وقتی تو، با آن نگاه زیبایت به زندگی، زنده بودن را تاب نیاوردی، من در این گورهای زیر زمینیام، چگونه آن را تحمل خواهم کرد؟ آیا پایان من نیز همین خواهد بود؟
ارسال شده در دست نوشته ها | 4 Comments »
فوریه 1, 2009 با گورکن
شب است. تنها نالههای کودک سکوت را میشکافد. سایههای روی دیوار در زیر نور ماه به رقص درآمدهاند. جغد نیز به احترام خاموشی ستارگان نمیخواند. کودک ناله میکند. انگار باز هم تب دارد.
نه مادر. این تب نبود که مرا میسوزاند. این آتش نیاز به آغوشت بود که درونم شعله میکشید. بازوان گرمی که از من دریغ داشتی. تنها دلم را خوش کردهام به لطافت دستانت که گاه گاه بر پیشانیام میگذاردی.
ارسال شده در دست نوشته ها | 5 Comments »
ژانویه 28, 2009 با گورکن
خورشید در میان آسمان سپید میدرخشد. رنگین کمان در تنگ بلورین جلوه نمایی میکند. چه نقشهای شگفت انگیزی به روی خاک زده شده! و شبانگاه ماه از میان کاغذهای رنگی میتابد.
در میان باغی با درختان پلاستیکی قدم میزنم. آنجا که باد نمیوزد و هرگز باران زمینش را تر نکرده. انگار آن زنبور کوچک خیال ندارد از روی گل پر بکشد.
دوستانی دارم در آن سوی کابلهای نورانی. خوابهایی دارم به رنگ پولاد پوسیده. و پرندگانم در جعبههای چوبی، آوازهای کنسرو شده میخوانند.
فکر میکنی به خاطر رنگ سپید آسمان است، که ابری ندارم؟
ارسال شده در دست نوشته ها | 10 Comments »
ژانویه 24, 2009 با گورکن
بر فراز دشت سبز پرواز کردیم؛
لبخند خویش را به پیرمرد کشاورز بخشیدیم؛
مهتاب را میهمان شدیم؛
و در پایان،
قلب خود را در میان مزرعهٔ دوستی کاشتیم.
شفافیت بالهای سنجاقک را لمس کردیم؛
خالهای پینهدوز را شمردیم؛
زمختی دستهای پدربزرگ،
لطافت قلب دختر صحرا را حس کردیم؛
و در پایان،
اشکهایمان را به باران سپردیم.
در میان دریای شهوت شنا کردیم؛
رویاهامان را در گوش یکدیگر نجوا کردیم؛
خسوف را به نظاره نشستیم؛
و در پایان،
تنها انسانهایی عادی بودیم.
ارسال شده در اشعار | 9 Comments »