آفتاب از میان پردهٔ رنگارنگ اتاق، به روی عروسکهای بیشمارش میتابید. صبحانهاش شامل آب میوهٔ تازه، کیک شکلاتی و نان تست کره مالیده، جای همیشگیاش روی میز منتظر بود.
اولین شعاع نور که از پشت تپهٔ شنی سر کشید، پلکهایش را به آرامی حرکت داد. این خواب کوتاه و منقطع باعث شده بود تا برای مدتی هم که شده درد معدهٔ خالیاش را که چند روزی بود سنگینی غذا را حس نکرده بود، فراموش کند.
شیرینیهای کشمشی را درون کیف کوچکش که با نقش ابرقهرمانان آراسته شده و برای راحتی بیشتر، چند جایش با ابر تودوزی شده بود، چپاند. آن را یکوری به پشت انداخت و صورتش را پیش آورد تا بوسهای گرم را تحویل گیرد. سپس دوان دوان از در خارج شد.
بدن نحیفش را به سختی پیش میبرد. چشمان بیرمقش به آرامی در کاسهٔ سر میچرخید و به دنبال چیزی برای خوردن میگشت. به خردهای نان روی زمین قانع بود. توان نداشت تا به دنبال حشرات یا موشها بدود.
به آرامی به دانشآموز کوچکتر از خود نزدیک شد و به زور و با تهدید، بستهٔ بیسکوئیت کاکائوییاش را گرفت. آخر شیرینی کشمشی دوست نداشت.
کودکی لاغرتر از خودش، نان خشکیدهای را که در دست داشت نصف کرد و آن را به سوی او گرفت. قبل از اینکه بتواند نان را بگیرد، چشمانش سیاهی رفت و به زمین خورد.
کنار شوفاژ دیواری و درست زیر عکس تولدی باشکوه نشسته بود و به حرکت قطار مینیاتوری در مسیر دایرهوارش مینگریست.
چشمان بیجانش به آسمان دوخته شده بود. آنجا که کرکسها دایرهای ترسیم میکردند.